شعر از " آن ِ برونته " و ترجمه حکیم فرزانه الهی قمشه ای از انتشارات سخن است.
این شعر رو به یاد پدربزرگِ عزیزم که در وجود همه ی ما عمری جاودانه دارد . انتخاب کردم
امیدوارم او هم ، چون شما از این شعر لذت ببرد و بداند که با هر تپش قلبم ، یک گام به دیدار او نزدیکتر می شوم.
روحش شاد – یاد و خاطره اش همچون زندگی اش جاودانه باد
آری تو رفته ای و دیگر لبخند خورشید گونَت بر من نمی تابد
و مرا شاد نمی کند
اما می توانم درهای آن کلیسای کهنسال را بگشایم
و گام بر خاکی نهم که تو را در آغوش گرفته است
می توانم بر آن سنگ سرد و نمناک بایستم
و بیندیشم که در زیر این توده سنگین و فِسرده ،
سبک ترین و مهربان ترین دلی خفته است که هرگز نشناخته ام.
با این همه ، هرچند که دیگر تو را نمی بینم
اما همین که به موهبت دیدارت رسیده ام ، مایهء آرامش و تسلی خاطر است
و هر چند دوران عمر فانی ات گذشته است
و دیگر در فضای هستی ما نیستی .
اما چه شیرین است این اندیشه ،
که روزگاری چون تویی در جهان زیسته است
و روحی چنان نزدیک به آسمان
در پیکری به جمال فرشتگان ،
با دلی آنچنان لطیف و مهربان،
روزگاری این کرهء حقیر ِخاکی ِ ما را شادی بخشیده است
|
+| نوشته شده توسط
تورج آرین ( اطلس ) در یکشنبه 18 مهر1389
|