تبليغاتX
پیامبر یا دیوانه ؟
به دنیای " کی اُس " خوش آمدید
 گاندی

 

درد من تنهايي نيست

 

 بلكه مرگ ملتي است كه گدايي را قناعت. بي عرضگي را صبر.

 

و با تبسمي بر لب اين حماقت را حكمت خداوند مي نامند

 

 

|+| نوشته شده توسط تورج آرین ( اطلس ) در جمعه 28 مرداد1390  |
 دکتر شریعتی (روح اش شاد)

 

فقر همه جا سر ميكشد

 

فقر ، گرسنگي نيست ، عرياني هم نيست

 

فقر ، چيزي را " نداشتن " است ، ولي ، آن چيز پول نيست...طلا و غذا نيست

 

فقر ، همان گرد و خاكي است كه بر كتابهاي فروش نرفتهء يك كتابفروشي مي نشيند

 

فقر ، تيغه هاي برنده ماشين بازيافت است ،‌ كه روزنامه هاي برگشتي را خرد ميكند

 

فقر ، كتيبهء سه هزار ساله اي است كه روي آن يادگاري نوشته اند

 

فقر ، پوست موزي است كه از پنجره يك اتومبيل به خيابان انداخته ميشود

 

فقر ، همه جا سر ميكشد

 

فقر ، شب را " بي غذا " سر كردن نيست

 

فقر ، روز را " بي انديشه" سر كردن است

 

 

|+| نوشته شده توسط تورج آرین ( اطلس ) در جمعه 28 مرداد1390  |
 بدون شرح
حرفی برای گفتن نیست .

                                       تقدیم به روح پاک دکتر مصدق

|+| نوشته شده توسط تورج آرین ( اطلس ) در جمعه 28 مرداد1390  |
 دانای رازی‌


 

شبی پرسیدم از دانای رازی‌  ----  خرد بهری به حکمت سر فرازی
که من تا بوده ام ره می سپارم  ---- ولی از منزل آگاهی‌ ندارم
رهی پرپیچ و کور و بی‌ سر انجام  ---- نه مأوائی در او ، نه جای آرام
نه رهدانی که منزل باز جویم  ---- نه همدردی که با او راز گویم
پس و پیشم هزاران رهسپارند ---- شتابان و دوان و بی‌ قرارند
چو من هر یک خبر پرسان ز خویشند ---- ز درد شک دل افکار و پریشند
در این راهم چو گوئ اندختستند ----  تو گویی بهر راهم ساختستند
چه راه است اینکه او را منزلی نیست؟  ----  خلائق رهرواند  و واصلی نیست
چه میباید مرا ز این ره سپردن ؟ ---- چرا باید به رفتن پا فشردن؟

جوابم داد آن دانای اسرار ----  که من خود هم به این دردم گرفتار

هزاران بار پرسید استم از خویش ----  که سر منزل چرا ناید فرا پیش

در این راه دراز پیچ در پیچ ---- نگفتستند جز رفتن به کس هیچ

هر آن رهرو که بینی در تک و تاز ---- چو گوشت واکنی با توست دمساز

چو مقصود خود از رفتن ندانند ---- برای خویشتن افسانه خوانند

یکی گوید توئی سر منزل خویش ---- به رفتن کوش و جز رفتن میندیش

یکی گوید که مقصد کوی یار است ---- وصال روی آن زیبا کنار است

یکی‌ گوید که منزل نیک جائی است ---- در آنجا باغ و بستان و سرایی است
در او گسترده بهر میهمانها  ----  ز خورد و نوش کام افزای، خوانها
در آنجا شاهدان نازک اندام ---- به بزم افروزی ا‌ند از بام تا شام
همه عیسی دم و یوسف شمایل  ----  پرندین جامه و زرین حمایل
به خدمت ساقیان سیم پیکر ---- به دستی جام و دستی مشک و عنبر
کمر بسته غلامان و کنیزان  ----  برای میهمان جلاب ریزان
به بسترهای ناز ارغوانی‌ ---- عروسانی چو رویای جوانی‌
نگارین لعبتان نار پستان  ---- به کام دل مهیا در شبستان
به لطف و خوبی‌ آن زیبا نگاران ---- چنان چون نو گل صبح بهاران

بدین سان هر یکی بهر دل خویش ---- خیالی آورد از منزل خویش
چنان منزل که ‌ای نور دو دیده ---- نه چشمی دیده نه گوشی شنیده
همه گویند : گویا منزلی هست ؟!  ---- در این وادی امید حاصلی هست ؟!
ولی منزل کجای است و چسان است؟ ---- نشانیهایش از خلقان نهان است؟

شنیدستم که این ره بس دراز است ---- سَر رَه ، در پس صد پرده راز است
چو من منزل ندیده استم فرا پیش ---- فسانه است آنچه را گویم از این بیش
چه بهتر زآنکه بر بندی لب و گوش ---- سپاری ره چو ما خاموش خاموش
چو بینی‌ جملگان افسانه سازند ---- به آن افسانه نرد عشق بازند
تو نیز از بهر خویش افسانه‌ئی‌ چند ---- بساز و دل به آن افسانه‌ها بند.

 

 

تا کی ز چراغ مسجد و دود کنشت؟ --------------------------------- تا کی‌ ز زیان دوزخ و سود بهشت؟
رو بر سر لوح بین که استاد قضا ---------------------------------.. اندر عزل آنچه بودنی بود نوشت

 

 

 

|+| نوشته شده توسط تورج آرین ( اطلس ) در یکشنبه 18 مهر1389  |
 روحش شاد – یاد و خاطره اش همچون زندگی اش جاودانه

شعر از " آن ِ برونته " و ترجمه حکیم فرزانه الهی قمشه ای از انتشارات سخن است.

این شعر رو به یاد پدربزرگِ عزیزم که در وجود همه ی ما عمری جاودانه دارد . انتخاب کردم

امیدوارم  او هم ، چون شما از این شعر لذت ببرد و بداند که با هر تپش قلبم ، یک گام به دیدار او نزدیکتر می شوم.

       روحش شاد –  یاد و خاطره اش همچون زندگی اش جاودانه باد

 

آری تو رفته ای و دیگر لبخند خورشید گونَت بر من نمی تابد

و مرا شاد نمی کند

اما می توانم درهای آن کلیسای کهنسال را بگشایم

و گام بر خاکی نهم که تو را در آغوش گرفته است

می توانم بر آن سنگ سرد و نمناک بایستم

و بیندیشم که در زیر این توده سنگین و فِسرده ،

سبک ترین و مهربان ترین دلی خفته است که هرگز نشناخته ام.

با این همه ، هرچند که دیگر تو را نمی بینم

اما همین که به موهبت دیدارت رسیده ام ، مایهء آرامش و تسلی خاطر است

و هر چند دوران عمر فانی ات گذشته است

و دیگر در فضای هستی ما نیستی .

اما چه شیرین است این اندیشه ،

که روزگاری چون تویی در جهان زیسته است

و روحی چنان نزدیک به آسمان

در پیکری به جمال فرشتگان ،

با دلی آنچنان لطیف و مهربان،

روزگاری این کرهء حقیر ِخاکی ِ ما را شادی بخشیده است
|+| نوشته شده توسط تورج آرین ( اطلس ) در یکشنبه 18 مهر1389  |
 چه بسیار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم

 

روزها گذشت و گنجشك با خدا هیچ نگفت .

 

فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اینگونه می گفت:

 

می اید ، من تنها گوشی هستم كه غصه هایش را می شنود

 

و یگانه قلبی ام كه دردهایش را در خود نگه می دارد

 

و سر انجام گنجشك روی شاخه ای از درخت دنیا نشست .

 

فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ، گنجشك هیچ نگفت و خدا لب

 

به سخن گشود :

 

 با من بگو از انچه سنگینی سینه توست ." گنجشك گفت "

 

لانه كوچكی داشتم ، ارامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی كسی ام.

 

تو همان را هم از من گرفتی . این توفان بی موقع چه بود ؟

 

چه می خواستی از لانه محقرم كجای دنیا را گرفته بود ؟

 

و سنگینی بغض ی راه بر كلامش بست. سكوتی در عرش طنین انداز شد .

 

فرشتگان همه سر به زیر انداختند

 

خدا گفت " ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی .

 

باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. انگاه تو از كمین مار پر گشودی .

 

گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود

 

خدا گفت " و چه بسیار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و

 

تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی

 

اشك در دیدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت.

 

های های گریه هایش ملكوت خدا را پر كرد

 

 

 

|+| نوشته شده توسط تورج آرین ( اطلس ) در چهارشنبه 20 مرداد1389  |
 جنون فوق عقل

انتخاب این پست من شعری از "امیلی دیکنسن" است با عنوان « جنون فوق عقل » با ترجمه حکیم فرزانه " الهی قمشه ای "

 

چه بسیار دیوانگی ها ، که نزد صاحبنظران ، خود عقل قدسی و آسمانی است

و چه بسیار دانایی و خردمندی ، که خود جنون محض است

و در اینجا نیز اکثریت است که فرمان می راند

اگر با آنها هم آوا شوی ، در شمار عاقلان هستی

و اگر ساز مخالف زنی

از تو هراس آیند

و بی درنگ به زنجیرت کشند

 

از نظر اخلاقي استفاده از مطالب اين وبلاگ با ذكر آدرس www.adamantinc.blogfa.com بلامانع است

|+| نوشته شده توسط تورج آرین ( اطلس ) در شنبه 16 مرداد1389  |
 
 
بالا