تبليغاتX
پیامبر یا دیوانه ؟
به دنیای " کی اُس " خوش آمدید
 عشق و دوستی
زمان زیادی ست که ما انسانها به روی زمین تبعید شدیم و در این زمان هنوز تفاوتچیزهای مشابه به هم رو درک نکردیم مثل عشق و دوست داشتن. من بارها فکر می کردم که عشق برتر از دوست داشتنه که این باور غلط با جمله معروفه دکتر شریعتی شکست

خدایا

به هرکی دوست میداری بیاموز که عشق از زندگی کردن بهتر است و به هرکس که بیشتر دوست میداریش بچشان که دوست داشتن از عشق برتر است

 

 عشق یک جوشش کور است  و پیوندی از سر نابینایی،

دوست داشتن پیوندی خودآگاه واز روی بصیرت روشن و زلال.

 

عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است،

دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج میگیرد.

 

عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست، و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر میگذارد

دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی میکند


عشق طوفانی ومتلاطم است،

دوست داشتن آرام و استوار و پروقار وسرشاراز نجابت.

 

عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی “فهمیدن و اندیشیدن “نیست،

دوست داشتن ،دراوج،از سر حد عقل فراتر میرود و فهمیدن و اندیشیدن رااززمین میکند و باخود به قله ی بلند اشراق میبرد.

 

عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند،

دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در دوست می بیند و می یابد.

 

عشق یک فریب بزرگ و قوی است ،

دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بی انتها و مطلق.

 

عشق در دریا غرق شدن است،

دوست داشتن در دریا شنا کردن.

 

عشق بینایی را میگیرد،

دوست داشتن بینایی میدهد.

 

عشق خشن است و شدید و ناپایدار،

دوست داشتن لطیف است و نرم و پایدار.

 

عشق همواره با شک آلوده است،

دوست داشتن سرا پا یقین است و شک ناپذیر.

 

ازعشق هرچه بیشتر نوشیم سیراب تر میشویم،

از دوست داشتن هرچه بیشتر ،تشنه تر.

 

عشق نیرویی است در عاشق ،که او را به معشوق میکشاند،

دوست داشتن جاذبه ای در دوست ، که دوست را به دوست می برد.

 

عشق تملک معشوق است،

دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست.

 

عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند،

دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز میخواهد ومیخواهد که همه ی دل ها آنچه را او از دوست

در خود دارد ،داشته باشند.

 

در عشق رقیب منفور است،

 در دوست داشتن است که: “هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند” که حسد شاخصه ی عشق است.

 

عشق معشوق را طعمه ی خویش میبیند و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید و اگر ربود با هردو دشمنی می ورزد و معشوق نیز منفور میگردد

 دوست داشتن ایمان است و ایمان یک روح مطلق است ، یک ابدیت بی مرز است و از جنس این عالم نیست

 

 

پرنده مُردنی ست

پرواز را بخاطر بسپار

|+| نوشته شده توسط تورج آرین ( اطلس ) در چهارشنبه 2 شهریور1390  |
 گاندی

 

درد من تنهايي نيست

 

 بلكه مرگ ملتي است كه گدايي را قناعت. بي عرضگي را صبر.

 

و با تبسمي بر لب اين حماقت را حكمت خداوند مي نامند

 

 

|+| نوشته شده توسط تورج آرین ( اطلس ) در جمعه 28 مرداد1390  |
 دکتر شریعتی (روح اش شاد)

 

فقر همه جا سر ميكشد

 

فقر ، گرسنگي نيست ، عرياني هم نيست

 

فقر ، چيزي را " نداشتن " است ، ولي ، آن چيز پول نيست...طلا و غذا نيست

 

فقر ، همان گرد و خاكي است كه بر كتابهاي فروش نرفتهء يك كتابفروشي مي نشيند

 

فقر ، تيغه هاي برنده ماشين بازيافت است ،‌ كه روزنامه هاي برگشتي را خرد ميكند

 

فقر ، كتيبهء سه هزار ساله اي است كه روي آن يادگاري نوشته اند

 

فقر ، پوست موزي است كه از پنجره يك اتومبيل به خيابان انداخته ميشود

 

فقر ، همه جا سر ميكشد

 

فقر ، شب را " بي غذا " سر كردن نيست

 

فقر ، روز را " بي انديشه" سر كردن است

 

 

|+| نوشته شده توسط تورج آرین ( اطلس ) در جمعه 28 مرداد1390  |
 بدون شرح
حرفی برای گفتن نیست .

                                       تقدیم به روح پاک دکتر مصدق

|+| نوشته شده توسط تورج آرین ( اطلس ) در جمعه 28 مرداد1390  |
 دانای رازی‌


 

شبی پرسیدم از دانای رازی‌  ----  خرد بهری به حکمت سر فرازی
که من تا بوده ام ره می سپارم  ---- ولی از منزل آگاهی‌ ندارم
رهی پرپیچ و کور و بی‌ سر انجام  ---- نه مأوائی در او ، نه جای آرام
نه رهدانی که منزل باز جویم  ---- نه همدردی که با او راز گویم
پس و پیشم هزاران رهسپارند ---- شتابان و دوان و بی‌ قرارند
چو من هر یک خبر پرسان ز خویشند ---- ز درد شک دل افکار و پریشند
در این راهم چو گوئ اندختستند ----  تو گویی بهر راهم ساختستند
چه راه است اینکه او را منزلی نیست؟  ----  خلائق رهرواند  و واصلی نیست
چه میباید مرا ز این ره سپردن ؟ ---- چرا باید به رفتن پا فشردن؟

جوابم داد آن دانای اسرار ----  که من خود هم به این دردم گرفتار

هزاران بار پرسید استم از خویش ----  که سر منزل چرا ناید فرا پیش

در این راه دراز پیچ در پیچ ---- نگفتستند جز رفتن به کس هیچ

هر آن رهرو که بینی در تک و تاز ---- چو گوشت واکنی با توست دمساز

چو مقصود خود از رفتن ندانند ---- برای خویشتن افسانه خوانند

یکی گوید توئی سر منزل خویش ---- به رفتن کوش و جز رفتن میندیش

یکی گوید که مقصد کوی یار است ---- وصال روی آن زیبا کنار است

یکی‌ گوید که منزل نیک جائی است ---- در آنجا باغ و بستان و سرایی است
در او گسترده بهر میهمانها  ----  ز خورد و نوش کام افزای، خوانها
در آنجا شاهدان نازک اندام ---- به بزم افروزی ا‌ند از بام تا شام
همه عیسی دم و یوسف شمایل  ----  پرندین جامه و زرین حمایل
به خدمت ساقیان سیم پیکر ---- به دستی جام و دستی مشک و عنبر
کمر بسته غلامان و کنیزان  ----  برای میهمان جلاب ریزان
به بسترهای ناز ارغوانی‌ ---- عروسانی چو رویای جوانی‌
نگارین لعبتان نار پستان  ---- به کام دل مهیا در شبستان
به لطف و خوبی‌ آن زیبا نگاران ---- چنان چون نو گل صبح بهاران

بدین سان هر یکی بهر دل خویش ---- خیالی آورد از منزل خویش
چنان منزل که ‌ای نور دو دیده ---- نه چشمی دیده نه گوشی شنیده
همه گویند : گویا منزلی هست ؟!  ---- در این وادی امید حاصلی هست ؟!
ولی منزل کجای است و چسان است؟ ---- نشانیهایش از خلقان نهان است؟

شنیدستم که این ره بس دراز است ---- سَر رَه ، در پس صد پرده راز است
چو من منزل ندیده استم فرا پیش ---- فسانه است آنچه را گویم از این بیش
چه بهتر زآنکه بر بندی لب و گوش ---- سپاری ره چو ما خاموش خاموش
چو بینی‌ جملگان افسانه سازند ---- به آن افسانه نرد عشق بازند
تو نیز از بهر خویش افسانه‌ئی‌ چند ---- بساز و دل به آن افسانه‌ها بند.

 

 

تا کی ز چراغ مسجد و دود کنشت؟ --------------------------------- تا کی‌ ز زیان دوزخ و سود بهشت؟
رو بر سر لوح بین که استاد قضا ---------------------------------.. اندر عزل آنچه بودنی بود نوشت

 

 

 

|+| نوشته شده توسط تورج آرین ( اطلس ) در یکشنبه 18 مهر1389  |
 روحش شاد – یاد و خاطره اش همچون زندگی اش جاودانه

شعر از " آن ِ برونته " و ترجمه حکیم فرزانه الهی قمشه ای از انتشارات سخن است.

این شعر رو به یاد پدربزرگِ عزیزم که در وجود همه ی ما عمری جاودانه دارد . انتخاب کردم

امیدوارم  او هم ، چون شما از این شعر لذت ببرد و بداند که با هر تپش قلبم ، یک گام به دیدار او نزدیکتر می شوم.

       روحش شاد –  یاد و خاطره اش همچون زندگی اش جاودانه باد

 

آری تو رفته ای و دیگر لبخند خورشید گونَت بر من نمی تابد

و مرا شاد نمی کند

اما می توانم درهای آن کلیسای کهنسال را بگشایم

و گام بر خاکی نهم که تو را در آغوش گرفته است

می توانم بر آن سنگ سرد و نمناک بایستم

و بیندیشم که در زیر این توده سنگین و فِسرده ،

سبک ترین و مهربان ترین دلی خفته است که هرگز نشناخته ام.

با این همه ، هرچند که دیگر تو را نمی بینم

اما همین که به موهبت دیدارت رسیده ام ، مایهء آرامش و تسلی خاطر است

و هر چند دوران عمر فانی ات گذشته است

و دیگر در فضای هستی ما نیستی .

اما چه شیرین است این اندیشه ،

که روزگاری چون تویی در جهان زیسته است

و روحی چنان نزدیک به آسمان

در پیکری به جمال فرشتگان ،

با دلی آنچنان لطیف و مهربان،

روزگاری این کرهء حقیر ِخاکی ِ ما را شادی بخشیده است
|+| نوشته شده توسط تورج آرین ( اطلس ) در یکشنبه 18 مهر1389  |
 چه بسیار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم

 

روزها گذشت و گنجشك با خدا هیچ نگفت .

 

فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اینگونه می گفت:

 

می اید ، من تنها گوشی هستم كه غصه هایش را می شنود

 

و یگانه قلبی ام كه دردهایش را در خود نگه می دارد

 

و سر انجام گنجشك روی شاخه ای از درخت دنیا نشست .

 

فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ، گنجشك هیچ نگفت و خدا لب

 

به سخن گشود :

 

 با من بگو از انچه سنگینی سینه توست ." گنجشك گفت "

 

لانه كوچكی داشتم ، ارامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی كسی ام.

 

تو همان را هم از من گرفتی . این توفان بی موقع چه بود ؟

 

چه می خواستی از لانه محقرم كجای دنیا را گرفته بود ؟

 

و سنگینی بغض ی راه بر كلامش بست. سكوتی در عرش طنین انداز شد .

 

فرشتگان همه سر به زیر انداختند

 

خدا گفت " ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی .

 

باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. انگاه تو از كمین مار پر گشودی .

 

گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود

 

خدا گفت " و چه بسیار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و

 

تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی

 

اشك در دیدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت.

 

های های گریه هایش ملكوت خدا را پر كرد

 

 

 

|+| نوشته شده توسط تورج آرین ( اطلس ) در چهارشنبه 20 مرداد1389  |
 
 
بالا