نازنینی خواست از ترجمه های دکتر " الهی قمشه ای" بیشتر بنویسم و در این راستا، داستان امروز را از کتاب'  پیامبر' . انتشارات روزنه . نوشته " جبران خلیل جبران" و ترجمه حکیم  گران قدر الهی قمشه ای انتخاب کردم .

امید به اینکه لذت ببرید

 

و آنگاه زنی که کودکی در آغوش داشت گفت ، برای ما از فرزندان سخن بگوی:

فرزندان شما در حقیقت فرزندان شما نیستد

آنها دختران و پسران زندگی اند در سودای خویشاین جوهر حیات استکه به شوق دیدار خویش هر دم از گوشه ای سر بر می کند.آنها از کوچه وجود شما می گذرند اما از شما نیستند.

و اگر چه با شمایند به شما تعلق ندارند.

عشق خود را بر آنها نثار کنید،

اما اندیشه هایتان را برای خود نگه دارید.

زیرا آنها را نیز بریا خود اندیشه ای دیگر است.

جسم آنها را در خوانه خویش مسکن دهید. اما روح آنها را آزاد گذارید

زیرا روح آنها در خانه فردا زیست خواهد کرد

که شما حتی در رویا نمی توانید به دیدار آن بروید

ممکن است تلاش کنید شبیه آنها باشید اما مکوشید آنان را مانند خود بار بیاورید.

زیرا زمان به عقب باز نخواهد گشت و با دیروز درنگ نخواهد کردشما کمانی هستید که از چله آن فرزندانتان همچون تیرهای جاندار به آینده پرتاب می شوند

کماندار نشانه را در بی نهایت می بیندو با قوت شما را خم می کند

تا تیرهایش با قدرت به دور دست پرواز کنند.

بگذارید فشار این خم شدن با شادمانی همراه باشد

زیرا کماندار چنانچه تیرهای پرشتاب را دوست دارد

ثبات و استحکام کمان نیز برای او عزیز است

 

آب را و خاک را بر هم زدی

زآب و ِگل نقش تن آدم زدی

نسبتش دادی به جفت و خال و عم

با هزار اندیشهء شادی و غم

                                                                                 مثنوی معنوی

شمس تبریزی پدر و مادر را به کوچه ای تشبیه کرده که فرزندان هر چند از آن می گذرند

 اما بدان کوچه تعلق ندارند

تو کوچه ای هستی که من از آن گذشته ام

اما...

     من از  آن تو نیستم

                                                                                مقالات شمس