داستان کوتاه

در زمان های گذشته ، پادشاهی تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و برای اين كه عكس العمل مردم را ببيند خودش را در جايی مخفی كرد.

بعضی از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از كنار تخته سنگ می گذشتند. بسياری هم غرولند می كردند  که اين چه شهری است كه نظم ندارد. حاكم اين شهر عجب مرد بی عرضه ای است و ...

با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط بر نمی داشت .

نزديك غروب، يك روستايی كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ، نزديك سنگ شد. بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناری قرار داد. ناگهان كيسه ای را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود ، كيسه را باز كرد و داخل آن سكه های طلا و يك يادداشت پیدا كرد. پادشاه در ان يادداشت نوشته بود : " هر سد و مانعی می تواند يك شانس برای تغيير زندگی انسان باشد."

 

دیوانه

روزي شيطان به من چنين گفت:خداوند دوزخي بنام " دوزخ عشق " دارد

 وسرانجام شنيدم كه همين شيطان مي گويد كه خدا از عشق به انسان مرده

 است.

داستان کوتاه

روزی خرد مند چینی پیر در دشتی پوشیده از برف قدم میزد که به زن گریانی رسید  ، پرسید    چرا می گریی ؟  زن  در پاسخ گفت : چون به زندگی ام می اندیشیدم ، به جوانی ا م ، به زیبایی ای که در آینه میدیدم ، به مردی که دوست داشتم .

زن می گفت خداوند بی رحم است که قدرت حا فظه را به انسان بخشییده است . او می دانست که من بهار عمرم را بیاد میاورم و می گریم . مرد خردمند درمیان دشت  برف اگین ایستاد ، به نقطه ای خیره شد و  به فکر فرو رفت . زن از گریستن دست کشید و پرسید  :  در آنجا چه می بینید؟

 خرد مند پاسخ داد: دشتی  از گل سرخ . خداوند  آنگاه که قدرت حافظه را به من بخشید، بسیار سخاوتمند بود . می دانست در زمستان، همواره می توانم بهار را بیاد بیاورم …. و لبخند بزنم .