زندگی بیهوده نخواهد بود

شعری از " امیلی دیکنسون " که به شما تقدیم می کنم

 

اگر بتوانم از شکستن یک دل جلو گیری کنم . زندگی بیهوده نخواهد بود

اگر بتوانم یک زندگی را از درد تهی سازم و یا رنجی را فرو نشانم

اگر بتوان سینه سرخ مجروحی را کمک کنم تا دوباره به لانه خویش باز گردد ،

 زندگی بیهوده نخواهد بود.

 

برای هرچه بهتر شدن مطالب سایت پیشنهاد دهید که خواننده چه نوع مطالبی هستید؟

 

درسی بسیار بزرگ ، از یک ماهی بسیار کوچک

گزیده ای از زیبا تربن پاراگراف کتاب " ماهی سیاه کوچولو " اثر صمد بهرنگی از انتشارات احیاء

برای شما انتخاب کردم .

درسی بسیار بزرگ ، از یک ماهی بسیار کوچک

مرگ خیلی آسان می تواند الان به سراغ من بیاید ،

اما من تا می توانم زندگی کنم ، نباید به پیشواز مرگ بروم

البته اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبرو شدم : که می شوم

مهم نیست .

مهم این است که زندگی یا مرگِ من ، چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد

 

و شاملو می فرماید

زندگی به طرز بی شرمانه ای کوتاه هست ،

اما انسانها ؛ اکسیر جاودانگی را در جای دیگری پیدا می کنند:

و آنجا ، جائی نیست جز ؛

انسانیت

آنجا ، آرامگاهی ست در دل ما ، که رفتگان از این کره خاکی؛ جاودانه زندگی می کنند

 

 

برای هرچه بهتر شدن مطالب سایت پیشنهاد دهید که خواننده چه نوع مطالبی هستید؟

اثر جاودانه

 

مطلب زیر .

گزیده ای از نمایشنامه " لیرشاه " اثر جاودانه  ویلیام شکسپیر است . که من شخصاً ، بی اندازه این پرده را دوست می دارم

در پرده دوم . صحنه سوم : که شاه ، درمانده و رانده شده از دختران ِ ناسپاس اش

در رگباری وحشی ، با پای برهنه ، در زیر  بیابانها  می رود و شکوه می کند

 

ای آسمان آنچه در دل داری تمام بـر سر من فرود آر،

غرش کن ، آب دهان بینداز ، آتش بزن ، ببار

آخر شما ای باد و باران و برق و تندر ،دختران من نیستید.

من شما را ای عناصر عالم خاک ،

به هیچ رو به نامهربانی و ناسپاسی متهم نمی کنم

من هرگز مُلک خویش را به شما نَبخشیده ام

و شما را فرزندان دلبند خود نخوانده ام،

شما را به من هیچ الزام و تعهدی نیست.

پس شما هرچه خوش دارید به جای آرید

که من اینک چون بَرده ای در پیش شما ایستاده ام

پیرمردی بیچاره و بیمار و تحقیر شده

با اینهمه شما را همدستان بَرده خویی می نامم

که دست در دست دختران شـریر و ناسپاس من نهاده اید

تا نبرد آسمان زاد خویش را با مردی کهنسال

که صبح پیریش چنین آشکار بردمیده است آغاز کنید

آه که چقدر پلیدی و زشتی در این رفتار می بینم

 

برای هرچه بهتر شدن مطالب سایت پیشنهاد دهید که خواننده چه نوع مطالبی هستید؟

 

 

اگر روزی عاشق شدی

این قطعه شیرین و زیبا از نمایشنامه شب دوازدهم . پرده دوم ، صحنه چهارم .

اثر ویلیام شکسپیر است. که به دو زبان برای شما تایپ کردم تا هر چه بیشتر در لذت من شریک باشید

 

 

 

If ever thou shalt love

In the sweets pangs of it remember me

For such as I am all true lovers are

Unstaid and skittish in all motions else

Save in the constant  image of creature

That is beloved…

اگر روزی عاشق شدی

در آن سوز و گـداز شیـرین عشق مرا به یاد آر

زیرا همه عاشقان چنان باشند که من :

بی ثبات و بی قرار در هر کار

مگر در خیال چهرهء معشوق

که در ضمیرشان پیوسته برقرار و پا برجاست .

دزدی را به دار آویخته بودند- حکایت جُنید

 

گویند در بغداد دزدی را به دار آویخته بودند

جُنید یکی از عارفان زمان خویش ، به پای چوبه دار رفت و بر پای او بوسه زد .

یارانش علت این کار عجیب را پرسیدند .

جُنید گفت : هزار رحمت بر او باد ، که در کار خود مَرد بود

و چنان این کار را به کمال رساند که سَر در راه آن داد

و جنید در آن لحظه درسی داد: در هر کار که هستی ، همیشه بهترین آن باش

اگر معلمی ، بهترین معلم باش

اگر نویسنده ای ، بهترین...

و حتی اگر دزدی ...

مارتین لوترکینگ و مرگ خدا

 

 

روزی دکتر " مارتین لوترکینگ " رهبر جنبش ضد نژادپرستی آمریکا

بسیار ناامید و غمگین به خانه آمد

همسرش با اصرار از او می پرسد ؛ چه اتفاقی افتاده ؟

مارتین جواب می دهد : فقط نا امیدم

چندی بعد همسرش در حالی که لباس مخصوص عزا بر تن داشت ، وارد اتاق شد

مارتین لوترکینگ بسیار نگران شد و پرسید : چه شده ، چرا لباس عزا به تن داری ؟

همسر پاسخ داد : نمی دانی مگـر ؟ خدا مرده است .

دکتر لوترکینگ با تعجب می پرسد : این چه حرفی ست که می زنی ، مگر می شود ؟

همسرش می گوید : اگر خدا نمرده ؛ پس چرا اینقدر ناامید و غمگینی

 

آنچه نجات می دهی

داستان زیر از کتاب " پدران . فرزندان و نوه ها" ست نوشته پائولو کوئیلو ترجمه آرش حجازی

 

خبرنگاری می گوید : به دیدار " ژان کوکو" هنرمند رنسانس رفتم . خانه او در واقع کوهی از خرت و پرت بود .

کتاب ، قاب عکس ، نقاشی هنرمندان مشهور و ...که او عاشقانه آنها را دوست داشت.

وسط مصاحبه توانستم از او بپرسم : اگر این خانه همین الان آتش بگیرد و فقط بتوانید یک چیز با خود ببرید ، کدام را انتخاب می کنید ؟

کوکتو با لبخندی جواب داد : آتش را انتخاب می کنم .

همه ساکت ماندیم و در اعماق قلب خود ، آن پاسخ درخشان را تحسین کردیم .

 

 برای هرچه بهتر شدن مطالب سایت پیشنهاد دهید که خواننده چه نوع مطالبی هستید؟