جنون فوق عقل

انتخاب این پست من شعری از "امیلی دیکنسن" است با عنوان « جنون فوق عقل » با ترجمه حکیم فرزانه " الهی قمشه ای "

 

چه بسیار دیوانگی ها ، که نزد صاحبنظران ، خود عقل قدسی و آسمانی است

و چه بسیار دانایی و خردمندی ، که خود جنون محض است

و در اینجا نیز اکثریت است که فرمان می راند

اگر با آنها هم آوا شوی ، در شمار عاقلان هستی

و اگر ساز مخالف زنی

از تو هراس آیند

و بی درنگ به زنجیرت کشند

 

از نظر اخلاقي استفاده از مطالب اين وبلاگ با ذكر آدرس www.adamantinc.blogfa.com بلامانع است

« نبرد درون » ؛ سروده  "کریستینا  روستی"

شعر زیر با عنوان : « نبرد درون » ؛ سروده  "کریستینا  روستی" و برگرفته از کتاب قلمرو زرین است

ای خدای من ،

مرا در نبرد با نفس ، این دشمن درون ، صلابت و قوت بخش .

که نفس جبان و بزدل

که پیوسته با صدایی رقت بار ، از من آسایش و لذت می طلبد ،

ای نفس من ، ای سر حلقهء خیانتکارانِ من،

ای تهی مغـزترین دوست من

و مهلک ترین دشمن من

و ای بندِ پای من، به هر جا که می روم ( و از او هیچ پای گریز نیست )

 با اینهمه می دانم ، یگانه ای هست ، که تنها او می تواند

میان من و نفس فاصله بیندازد و بین من و او حجاب شود

و این بار سنگین را از دوش من بیفکند ،

یوغ او را از گردن من بگشاید و مرا آزاد کند

از نظر اخلاقي استفاده از مطالب اين وبلاگ با ذكر آدرس www.adamantinc.blogfa.com بلامانع است

 

دامني ازگل سرخ

شعر زیر از شاعر فرانسوی ، خانم " مارسلين دبور " است که در مدح سعدی شیرین سخن سروده شده

و در پیشگفتار کتاب 365 روز با سعدی نوشته ی حکیم فرزانه الهی قمشه ای نوشته شده است

 

 

امروزصبح مي خواستم دامني ازگل سرخ برايت بياورم

 

اما آنقدرگل به دامن ريختم كه گره دامن تاب نياورد و گسست

گره دامن گسست و گلها به همراه باد به پرواز درآمدند

و همه در دامن دريا ريختند

و همراه امواج رفتند و ديگر باز نگشتند

فقط امواج را گلگونه كردند

و آتشي در دل دريا انداختند

امشب دامن من هنوز از آن گلهاي بامدادي عطرآگين است

اگر مي خواهي بوي خوش آن گلها را احساس كني

سر در دامن من بگذار

 

 از نظر اخلاقي استفاده از مطالب اين وبلاگ با ذكر آدرس www.adamantinc.blogfa.com بلامانع است

شرم بر آدميان باد !

قطعه اي تكان دهنده از كتاب بي نظير " بهشت گمشده " اثر جاودانه ادبيات جهان . نوشته : جان ميلتون رو براي اين پست در نظر گرفتم

اين قطعه از زبان ابليس به ديگر فرشتگان رانده شده ، بيان شده است

كاش انسان ها در معني اش كمي تامل كنند و تلنگري براي ما فرشتگان تبعيدي بر زمين باشد

بند 406 تا 413 از دفتر دوم

شرم بر آدميان باد !

حتي ابليسان نيز با ابليس لعنت شده ، در ميثاقي استوار و پايدار متحد مي گردند .

تنها انسانها از ميان تمام مخلوقات با شعور ،

هرگز نمي توانند با هم به سازش رسند . هرچند به رحمت الهي هم اميدوارند...!

با وجود آن خدائي كه صلح و آشتي را اعلام مي دارد ؛ آنان همچنان با نفرت و دشمني و نزاع هاي گوناگون در ميان همنوعان خود به سر مي برند.

جنگهائي بي رحمانه عليه يكديگر آغاز مي كنند و براي نابودي هم ، به نابودي زمين مي پردازند

گوئي بشر ، كه شايد ما را به آشتي وادارد

به قدر كافي دشمن دوزخي ندارد كه شب و روز ، خواهان نابودي او به سر مي برند...

 

از نظر اخلاقي استفاده از مطالب اين وبلاگ با ذكر آدرس www.adamantinc.blogfa.com بلامانع است

 

پرده اول ، صحنه اول -  نمایشنامه رومئو و ژولیت

در ادامه ماه نامه ویلیام شکسپیر . این پیام آور تکرار نشدنی آسمان ادبيات باز هم آثار او را انتخاب کردم

قطعه ای از پرده اول ، صحنه اول -  نمایشنامه رومئو و ژولیت - اثر جاودانه " ویلیام شکسپیر"

به راستی که شکسپیر از فراز آسمانها آمده است

 

بن وولیو خطاب به رومئو مي گويد: حرف من را بشنو و این فکر را فراموش کن

رومئو : افسوس ! اول به من یاد بده چگونه فکر کردن را فراموش کنم

بن وولیو : به این ترتیب که به چشمان خود آزادی ببخشی و زیبائی های دیگر را ببینی

رومئو : در این صورت زیبای بی همتای او بیشتر به ذهن او خطور خواهد کرد

این نقابهای امید بخشی که چهره زیبایان را می پوشاند

به علت سیاهی ، ما را به این فکر می اندازد که زیبایی را پنهان می کند

ولی کسی که نابینا شده ، هرگز فراموش نمی کند که گنجینه نفیس زیبائی را از دست داده است

فرض کن ، کسی را به من نشان دهی ، که بسیار زیبا باشد

زیبائی او چه نتیجه دارد جز اینکه من را به یاد کسی اندازد که از آن زیبا روی برتر است ؟

 

از نظر اخلاقي استفاده از مطالب اين وبلاگ با ذكر آدرس www.adamantinc.blogfa.com بلامانع است

رومئو و ژولیت ، اثر جاودانه ویلیام شکسپیر . از پرده اول - صحنه پنجم

مطلبی که باعشق برای شما تایپ کردم .

از کتاب رومئو و ژولیت ، اثر جاودانه ویلیام شکسپیر . از پرده اول - صحنه پنجم است

که امیدوارم شما هم مثل من ، مسخ این کلمات شوید

 

رومئو : اگر من با دستهای گستاخ و ناشایست خود ، حرمت این حریم مقدس را شکسته

و دست تو را در دست گرفته ام

اینک لبهای من،  این دو زائر گلگون از شرم ،

آماده اند تا آن لمس خشن را ، به بوسه ای نرم و لطیف هموار کنند

جولیت : ای زائر نیکو سرشت ؛ تو به دستهای خود ظلم بی حدی می کنی

دستهائی که در این پیوند کمال احساس را با مُنتهای ادب نشان داده اند

قدیسان را نیز دستهایی ست ، که زائران آن را به ارادت لمس می کنند

و کف بر کف ایشان نهادن ، زائران روحانی را در حکم بوسه است

رومئو : آیا زائران و قدیسان را لبهای گلگون نیست

جولیت : چرا ای زائر حریم عشق ، قدیسان و زائران را نیز لبهائی ست

اما ایشان آن لبها را باید صرف دعا و نیایش کنند

رومئو : پس ای قدیس ، بگذار لبها کار دستها  را به جای آورند

بگذار این دو زائر سرخ روی دعا کنند ، تا ایمان به نامیدی بَدل نشود

جولیت : قدیسان هرچند دعا را مستجاب می کنند ، اما هیچگاه به حرکت در نمی آیند

رومئو : پس تو نیز ، چون ایشان ، هیچ حرکت مکن

تا دعای من که بوسیدن لبهای توست مستجاب شود ،

و بدینسان لبهای تو رنگ گناه را از لبهای من پاک خواهد کرد

جولیت : اگر لبهای من آن گناه را از لبهای من زُدود ، بی گمان آن گناه را بر لبهای خود نهاده است

رومئو : گناه لبهای من ؟

گناهی که تو بدین شیرینی بر لبهای من نهادی ، چگونه بر لبهای تو آمده است

بی درنگ آن گناه را به لبهای من باز گردان

( و دوباره آن را می بوسد )

 

از نظر اخلاقي استفاده از مطالب اين وبلاگ با ذكر آدرس www.adamantinc.blogfa.com بلامانع است

آنطور که تو بخواهی

قطعه زیر از نمایشنامه « آنطور که تو بخواهی » پرده دوم - صحنه اول ، اثر ویلیام شکسپیر 

 

اگر از غوغای عالم و اِشتغالات زندگی دَمی فارغ شویم

درختان را به هزار زبان سخنگو می یابیم

و در جویبارها کتاب می خوانیم

و از سنگ موعظه می شنویم

و گوهر نیکی را در هر چیز می بینیم

 

برای هرچه بهتر شدن مطالب سایت پیشنهاد دهید که خواننده چه نوع مطالبی هستید؟

شکسپیر پیام آور بشریت

اين هفته تصميم دارم شما را با ويليام شكسپير شاعر و نمايشنامه نويس  بي نظير عالم خلقت آشنا كنم

 

باور كنيد . نه زبان ، نه كلمات ، براي توصيف او دَر گِل فرو مانده اند

بي شك شكسپير خود يكي از بزرگاني است كه بزرگي را نه بزور به خود بسته اند و نه با جهد بسيار به چنگ آورده اند ، بلكه بزرگ آفريده شده اند

او سرچشمه رنجها و اصل غصه ها و ناكاميها را بازيافت كه آن اسارت آدمي در دست ديوهاي دروني است و دريافت كه چنانكه جهان محسوس را قانون و قاعده است و پيوندهاي نامحسوس بشري را نيز حساب و كتاب است و ( هركه آن كند كه نبايد ، آن بيند كه نشايد )

بدين سان شكسپير در هر نمايشنامه يكي از اين ديوان مردم خوار را بر صحنه آورد و دست جور و تطاول او را بر آدميان در ضمن حكايت بازنمود

درس شكسپير در تراژديها و كمديها ، پيام كلي همه ي انبيا و اوليا و شاعران و هنرمندان جهان بوده است

او بعد از خداوند بزرگ . بیشترین انسانها را در نمایشنامه هایش خلق کرد

گفتار بالا را از مقدمه ي كتاب زندگينامه ي ويليلم شكسپير .

انتشارات : علمي و فرهنگي" و نوشته ي "خسرو شايسته" بصورت قطره اي از دريا انتخاب كردم

گفتگوی پنهانی ' ، غزل شماره 146

سروده زیر با عنوان ' گفتگوی پنهانی ' ، غزل شماره 146 ویلیام شکسپیر" و ترجمه ی حکیم بزرگوار "حسین الهی قمشه ای" برگرفته از کتاب قلمرو زرین است

 

ای روح مسکین من ، که در کمندِ این جسم گناه آلود اسیر آمده ای

و سپاهیان طغیان گر نفس ، تو را در بند کشیده اند

چرا خویش را از درون می کاهی و در تنگدستی و حرمان به سر می بری

و دیوارهای برون را به رنگهای نشاط انگیز و تجملات گرانبها آراسته ای ؟

حیف است چنان خراجی هنگفت

بر چنین اجاره ای کوتاه ، که از خانه ي تن کردی.

آیا این تن را طعمه مار و مور نمی بینی ؟

که هر چه بر آن بیفزایی ، بر میراث موران خواهد افزود

اگر پایان قصهء تن چنین است ،

ای روح من

تو بر زیان تن زیست کن ؛

بگذار تا او بکاهد و از این کاستی بر گنج درون تو بیفزاید.

این ساعات گذران را

که بر دریای مَد گرفته ، کفی بیش نیست . بفروش

و بدین بهای اقلیم ابد را به مُلک خویش درآور

از درون سیر و برخوردار شو ،

و بیش از این دیوار بیرون را به زیب و فـَر میارای.

بدین سان مرگ مردم خوار  را خوراک خود کن ؛

که چون مرگ را در کام فرو بری،

دیگر هراس نیستی و بیم فنا نخواهد بود.

 

برای هرچه بهتر شدن مطالب سایت پیشنهاد دهید که خواننده چه نوع مطالبی هستید؟

قطعه ای از نمایشنامه اتللو ، پرده سوم ، صنه سوم

قطعه ای از نمایشنامه اتللو ، پرده سوم ، صنه سوم

نوشته ي  پيام آور بشريت " ویلیام شکسپیـر"

نام نیکو و شهرت و آبروی هر مرد و زن ، گوهر جان اوست

آن راهزن که از من بدره سیم و زر می رباید

چیزی را ربوده است ، که متاع حقیری ست

یا خود هیچ نیست که زمانی از آن من ، و زمانی از آن توست

و بنده ی هزار تن بوده و خواهد بود

اما آن کس که آبروی مرا می رباید

گوهر گرانسنگ را ربوده است ، که او را هیچ ثروت نمی بخشد

اما مرا فقیر و مِسکین می کند

 

از نظر اخلاقي استفاده از مطالب اين وبلاگ با ذكر آدرس www.adamantinc.blogfa.com بلامانع است

 

اژدهای آدمخوار

سروده زیر غزل شماره 19  ویلیام شکسپیر " است با عنوان " اژدهای آدمخوار "

 ترجمه زیبای فرزانه ی زمان ، " الهی قمشه ای " ست

من شخصاً بسیار از این شعر زیبا لذت می برم. امیدوارم برای شما نیز چنین باشد

 

ای زمان

ای اژدهای آدمخوار

ای که پنجه شیران شرزه را در هم می شکنی

 و دندان تیز پلنگان را در کامشان فرو می ریزی

و مرغ کهن روزگارِ ققنوس را در آتش خود فروزش خاکستر می کنی

و الهه زمین را بر آن می داری که فرزندان خود را فرو بلعد

و با گذار شتابان خویش فصلهای شادی و غم از پی هم جا به جای می گذاری،

ای زمان باد پای

هر ستم که خواهی بر این جهان فراخ و نعمتهای دلپذیر آن روا دار

اما تو را از یک جنایت هولناک بر حذر می دارم

مبادا ارابهء خود را بر پیشانی زیبای محبوب من برانی

و با قلم کهنسال خود، بر پیشانی زیبای آن چهرهء جمیل ، خطی بنگاری.

بگذار تا این نمودار زیبا برای نسلهای آینده

همچنان پاک و بی آلایش برقرار بماند.

اما نه ، ای زال پیـر

با او نیز هر جور و ستم که توانی به جای آر

زیرا آن معشوق در شعر من تا ابد جوان و شاداب خواهد ماند

و تو را در این جایگاه بر او دستی نخواهد بود

 

از نظر اخلاقي استفاده از مطالب اين وبلاگ با ذكر آدرس www.adamantinc.blogfa.com بلامانع است

 

تقديم به تو بهترين و دورترين دوستم " مسعود متين فر "

بر مقدمه كتاب " اعترافات " امام محمد غزالی و ترجمه زين الدين كياني نژاد

اين سخن كوتاه اما بسيار پر معنا  از قول  امام محمد غزالی نوشته شده

تقديم به تو بهترين و دورترين دوستم " مسعود متين فر " كه دلم براي ديدارت بي تابي ميكند

 

من ديگر عشق فلان و بَهمان را رها كرده ام

من به يادِ  يارِ نخستين پيوستم

شوق هاي بيكران مرا بانگ زدن كه آرام باش و فرود آي كه به سر منزل معشوق خود رسيدي

براي مردم روزگار رشته ي بسيار نازكي رشتم

و چون بافنده اي براي آن رشته نيافتم

ناگزير دُوك انديشه را شكستم

 

غزالي يكي از فيلسوفاني بود كه از راه شَك به يقين مي رسيدن و آن زمان در عقيده خويش تنها بود

دوست من هم همچون غزالی فیلسوفی اینچنین بود

از نظر اخلاقي استفاده از مطالب اين وبلاگ با ذكر آدرس www.adamantinc.blogfa.com بلامانع است

 

دو تا از شعر هاي زيباي هنري ون دايك

اين هفته دو تا از شعر هاي زيباي هنري ون دايك رو براتون گذاشتم .

البته از اين شاعر و نويسنده آمريكائي قرن نوزدهم : اشعار لطيف و لذت بخشي در قسمت ادبيات جهان وبلاگ موجود هست

 

راه تو

آنكس كه بهشت را مي جويد تا روح خويش را رهائي بخشد

شايد كه چند گاهي در راه استوار ماند. اما به مقصود نخواهد رسيد

اما آنكس كه عاشق است. شايد كه از راه دور افتد

اما همان نيت پاك عشق ، او را به حلقه قديسان و پاكان خواهد رساند

 


 

چند خط دوست داشتني از  شعر " راهي به سوي آرامش"

.

.

بيزار بودن از هيچ چيز در جهان مگر دروغ و سستي

و نترسيدن از هيچ چيز مگر ترس

طمع در هيچ متاع همسايه نكردن مگر در محبت قلبي او و ملايمت و مهرباني در رفتارش

ياد دشمنان را به فراموشي سپردن و دوستان را به خاطر داشتن

 

از نظر اخلاقي استفاده از مطالب اين وبلاگ با ذكر آدرس www.adamantinc.blogfa.com بلامانع است

چشمان معشوق من

اين پُست را تقديم به دوست بسيار خوب و نازنينم " رضا گنجعلي " مي كنم كه به تازگي

عاشق و دل باخته است

شعر زیر غزل شماره 130 ویلیام شکسپیر است . با عنوان " چشمان معشوق من "

 

چشمان معشوق من شباهتی به خورشید ندارد

و مرجان از لبهای او سرخ تر است

و اگر برف را سفید گویند ، پوست او چون برف نیست

اگر موها را به سیم تشبیه کنیم ، بر سر او بسیار سیم رسته است.

من گلهای سرخ دمشقی بسیار دیده ام،

اما نشانی از آن گلها در گونه های او نیست

و در بعضی عطرها و بُخورات ، رایحه ای خوش تر از نفس او می توان یافت

من دوست دارم که صدای او را بشنوم

اما نیک می دانم که آوای موسیقی از نوای او لطیف تر است.

گیرم که هیچگاه چشمم به الهه ای نیفتاده و عبور آسمانی او را شُهود نکرده ام ،

اما نیک می دانم که معشوق من وقتی راه می رود پای بر زمین دارد

با اینهمه به آسمان سوگند که معشوق من

همانند همه ی آن چیزها ، که در تشبیهات همچون مظاهر کمال بر شمردم

نایاب و یگانه است

 

از نظر اخلاقي استفاده از مطالب اين وبلاگ با ذكر آدرس www.adamantinc.blogfa.com بلامانع است

زندگی سخت ساده است !

شعر زیر از " اشو" عارف معاصر هند . امیدوارم لذت ببرید

 

زندگی سخت ساده است !

خطر کن!

وارد بازی شو

چه چیز را از دست می دهی ؟

با دستهای تهی آمده ایم

و با دستهای تهی خواهیم رفت

نه ؛ چیزی نیست که از دست بدهیم.

فرصتی بسیار کوتاه، به ما داده اند

تا سر زنده باشیم

تا ترانه زیبا بخوانیم

و فرصت به پایان خواهد رسید

آری اینگونه است که هر لحظه غنیمتی است !

 

  برای هرچه بهتر شدن مطالب سایت پیشنهاد دهید که خواننده چه نوع مطالبی هستید؟

زندگی بیهوده نخواهد بود

شعری از " امیلی دیکنسون " که به شما تقدیم می کنم

 

اگر بتوانم از شکستن یک دل جلو گیری کنم . زندگی بیهوده نخواهد بود

اگر بتوانم یک زندگی را از درد تهی سازم و یا رنجی را فرو نشانم

اگر بتوان سینه سرخ مجروحی را کمک کنم تا دوباره به لانه خویش باز گردد ،

 زندگی بیهوده نخواهد بود.

 

برای هرچه بهتر شدن مطالب سایت پیشنهاد دهید که خواننده چه نوع مطالبی هستید؟

 

اثر جاودانه

 

مطلب زیر .

گزیده ای از نمایشنامه " لیرشاه " اثر جاودانه  ویلیام شکسپیر است . که من شخصاً ، بی اندازه این پرده را دوست می دارم

در پرده دوم . صحنه سوم : که شاه ، درمانده و رانده شده از دختران ِ ناسپاس اش

در رگباری وحشی ، با پای برهنه ، در زیر  بیابانها  می رود و شکوه می کند

 

ای آسمان آنچه در دل داری تمام بـر سر من فرود آر،

غرش کن ، آب دهان بینداز ، آتش بزن ، ببار

آخر شما ای باد و باران و برق و تندر ،دختران من نیستید.

من شما را ای عناصر عالم خاک ،

به هیچ رو به نامهربانی و ناسپاسی متهم نمی کنم

من هرگز مُلک خویش را به شما نَبخشیده ام

و شما را فرزندان دلبند خود نخوانده ام،

شما را به من هیچ الزام و تعهدی نیست.

پس شما هرچه خوش دارید به جای آرید

که من اینک چون بَرده ای در پیش شما ایستاده ام

پیرمردی بیچاره و بیمار و تحقیر شده

با اینهمه شما را همدستان بَرده خویی می نامم

که دست در دست دختران شـریر و ناسپاس من نهاده اید

تا نبرد آسمان زاد خویش را با مردی کهنسال

که صبح پیریش چنین آشکار بردمیده است آغاز کنید

آه که چقدر پلیدی و زشتی در این رفتار می بینم

 

برای هرچه بهتر شدن مطالب سایت پیشنهاد دهید که خواننده چه نوع مطالبی هستید؟

 

 

اگر روزی عاشق شدی

این قطعه شیرین و زیبا از نمایشنامه شب دوازدهم . پرده دوم ، صحنه چهارم .

اثر ویلیام شکسپیر است. که به دو زبان برای شما تایپ کردم تا هر چه بیشتر در لذت من شریک باشید

 

 

 

If ever thou shalt love

In the sweets pangs of it remember me

For such as I am all true lovers are

Unstaid and skittish in all motions else

Save in the constant  image of creature

That is beloved…

اگر روزی عاشق شدی

در آن سوز و گـداز شیـرین عشق مرا به یاد آر

زیرا همه عاشقان چنان باشند که من :

بی ثبات و بی قرار در هر کار

مگر در خیال چهرهء معشوق

که در ضمیرشان پیوسته برقرار و پا برجاست .

ویژه مادران بی فرزندی

داستان زیر را به همه ی مادران این کره خاکی ، به ویژه مادران بی فرزندی تقدیم می کنم

که چشم انتظار کودکشان اشک می ریزند

و افسوس که حیوانات دو پا ، و درنده ی خیابانها ؛ از این نعمت نیز ، بی بهره مانده اند

 

روزی حضرت موسی در خلوت خویش از خدایش سوال کرد :

آیا کسی هست که با من در بهشت همنشین باشد؟

خطاب می رسد . آری

آن شخص کیست

و باز خطاب می رسد : او مرد قصابی ست در فلان محله .

و موسی به دیدن او می رود

موسی مرد قصاب را ملاقات می کند و به او می گوید :

من مسافری گم کرده راه هستم آیا می توانم شبی را مهمان تو باشم ؟

قصاب در جواب می گوید ؛ مهمان حبیب خداست ،

لختی صبر کن تا کارم تمام شود آنگاه با هم به خانه می رویم

موسی با کنجکاوی زیادی به مرد قصاب خیره می شود ، و می بیند

او قسمتی از گوشت ران گوسفند را برید و قسمتی از جگر او را نیز جدا کرد و کباب کرده و کنار می گذارد

ساعتی بعد قصاب می گوید : کار من تمام است ، به خانه برویم

به محض ورود به خانه به موسی می گوید : لحظه ای تامل کن !

موسی می بیند ، طنابی را به درختی در حیاط بسته ، آن را باز می کند و آرام آرام طناب را شُل کرد

شیئ در وسط توری نظر موسی را جلب کرد

وقتی تور به وسط حیات رسید . پیرزنی را در میان آن دید

با مهربانی دستی به صورت پیر زن کشید

سپس با آرامش و صبر مقداری کباب به او داد . دست و صورتش و جایش را تمیز کرد و

خطاب به پیرزن گفت : مادر جان ، دیگر چیزی نمی خواهی ؟

و پیرزن می گوید : پسرم  اِن شاءالله  که در بهشت همنشین موسی شوی !

چه دعایی !! آخر من کجا و بهشت کجا ؟ آن هم با موسی

موسی لبخندی زد و گفت : من موسی هستم .

و تو یقیناٌ به خاطر دعای مادر ، در بالاترین جایگاه بهشت ، در کنار من خواهی بود.

 

" سِپندار مَزدگان " مبارک

برای هرچه بهتر شدن مطالب سایت پیشنهاد دهید که خواننده چه نوع مطالبی هستید؟

 

تقدیم به پدر و مادرم

مطلب زیر ترجمه غزل شماره 29 " ویلیام شکسپیر" هست

آن را با تمام  وجودم به پدر و مادر عزیزترم  تقدیم می کنم

که دنیا را ، جز برای آنها و جز با آنها نمی خواهم

هر زمان که از جور روزگار

و رسوایی میان مردمان ، در گوشه تنهایی ،

بر بی نوایی خود اشک می ریزیم

و گوش ناشنوای آسمان را با فریادهای بی حاصل خویش می آزارم

و بر خود می نگرم و بر بخت خویش نفرین می فرستم

 و آرزو می کنم که ای کاش چون آن دیگری بودم

که دلش از من امیدوارتر ، و قامتش موزون تر و دوستانش بیشتر است

و ای کاش هنر این یک

و شکوه و شوکت آن دیگری ازآن من بود؛

در این اوصاف چنان خود را محروم می بینم

که حتی از آنچه بیشترین نصیب را برده ام

کمترین خرسندی احساس نمی کنم.

اما در همین حال که خود را چنین خوار و حقیر می بینم ،

از بخت نیک ، حالی به یاد تو می افتم ؛

آنگاه روح من ، همچون چکاوک سحرخیز ، از خاک تیره اوج گرفته

بر دروازه بهشت سرود می خواند

و با یاد عشق تو چنان دولتی به من دست می دهد

که شان سلطانی به چشمم خوار می آید

و از سودای مقام خود با پادشاهان عار دارم

 

" سِپندار مَزدگان " مبارک

برای هرچه بهتر شدن مطالب سایت پیشنهاد دهید که خواننده چه نوع مطالبی هستید؟