خداحافظی

به نام عاشق پاک

دوستان عزیز و نازنینم

محزون از گفتنم ، اما ...

حدیث سفر، قرنهاست که با انسانها عَجین شده

و من نیز ناگزیر از رفتن .

و نگران از هر آنچه می گذارم تا باز گردم

آخرین واژگانِ پُر انتظارِ خویش را برای شما ، می نگارم

امید دارم که حداقل وبلاگ این حقیر . از موهبت دیدار شما بی نصیب نماند

از این رو ؛ برای حداقل 12 هفته ی آینده

 پیش تر، مطالبی را نگاشتم .

و البته...

زحمت up کردن های هفتگی را هم،دوست دیرینه ام" محمد عرفانی "

به دوش خواهد کشید .

بدیهی ست که، کلیه مسئولیت های حقوقی آن برعهده ی اینجانب است

و این امید مرا بس ، که شما نیز خواننده ی مشقهای  نادرست من باشید

 

خدا نگهدار همه ی شما یارانِ نیکِ من

 

روزی خواهم آمد

و پیامی خواهم آورد

در رگها ، نور خواهم ریخت

و صدا در خواهم داد

                        ای سبدهاتان پر خواب

                                                  سیب آوردم

                                                               سیب سرخ خورشید

خواهم آمد

            گل یاسی به گدا خواهم داد

زن زیبای جزامی را

                        گوشواری دیگر خواهم بخشید

 کور را خواهم گفت :

                        چه تماشا دارد باغ

دوره گردی خواهم شد

کوچه ها را خواهم گشت

                           جار خواهم زد

                                               آی شبنم

                                                           شبنم

                                                                   شبنم

رهگذاری خواهد گفت :

                            راستی را ، شب تاریکی ست

                                                               کهکشانی خواهم دادش

روی پل دخترکی بی پاست

                                 دُب اکبر را ، بر گردن او خواهم آویخت

 

هرچه دشنام ، از لبها خواهم برچید

                                         هر چه دیوار، از جا خواهم بر کند

 

رَهزنان را خواهم گفت :

                                کاروانی آمد ،

                                                  بارش لبخند

 

 

به برادر عزیزم    " کارو آرین "   تقدیم می کنم

داستان زیر را ، به برادر عزیزم    " کارو آرین "   تقدیم می کنم .

چه زیباست که روحی بزرگ را در کالبد جوانش جای داده

 و در تلاش است که الگویی برای این نسل باشد

امید به آن روز ، که همه بخواهند همچون او، بردبار و نیکو  باشند

 

سخنرانی ، در مجلسی که تعداد زیادی میهمان حضور داشت .

یک اسکناس 100 دلاری از جیبش در آورد

و سخنرانی خویش را با نکته ای آغاز کرد.

او پرسید :چه کسی این اسکناس را دوست دارد و او را می خواهد

دست همه حضار بالا رفت

سخنران سپس اسکناس را مچاله کرد و پرسید : چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد ؟

باز هم دست حضار بالا رفت

این بار سخنران اسکناس مچاله شده را بر روی زمین انداخت و چندین بار ، آن را لگد مال کرد

سپس اسکناس مچاله  و خاکی شده را برداشت و گفت :

خب حالا چه کسی می خواهد این اسکناس متعلق به او باشد

باز هم دست همه حضار بالا رفت

سخنران گفت :

دوستان می بینید ! با این بلا هایی که من سر اسکناس آوردم ، از ارزش او چیزی کم نشد.

و همه شما همچنان خواهان آن هستید

و ادامه داد ؛

عزیزانم ، در زندگی واقعی هم همینطور است . ما در بسیاری از موارد ، با تصمیماتی که می گیریم ،

یا با مشکلاتی که مواجه می شویم و احساس می کنیم که دیگر هیچ ارزشی نداریم ،

ولی هرگز اینگونه نیست

صرف نظر از اینکه چه بلایی سر ما آمده است، هرگز ارزش خود را از دست نمی دهیم

و هنوز برای افرادی که دوستمان دارند ، آدم پر ارزشی هستیم !

و از یاد نبریم که رنجها نیز دائما گذرا هستند

                                                           این نیز می گذرد

 

                                                      خم می شوم ، ولی خرد نمی شوم

 

            برای هرچه بهتر شدن مطالب سایت پیشنهاد دهید که خواننده چه نوع مطالبی هستید ؟

 

به دوست و برادر فرزانه و خردمندام " محـمد عـرفانی "  تقدیم می کنم

این مطلب را به دوست و برادر فرزانه و خردمندام " محـمد عـرفانی "  تقدیم می کنم

 که در آینده ای نزدیک ، بار سنگین مدیریت مطالب این سایت را بر دوش خسته ی خویش خواهد کشید ،

 تا من از سفر دور و درازم ، باز گردم .

و آنگاه جوانی گفت : حکیم مهربان از دوستی سخن بگوی .

پیامبر گفت :

دوست شما همان دعای شماست که مستجاب شده است .

مزرعهء شماست که در آن با عشق دانه می کارید و با شُکر درو می کنید .

شعله طعام و شعله آتشدان شماست

زیرا با گرسنگی نزد او می آیید و در کنارش آرامش می جویید .

وقتی دوست شما از ضمیر خویش سخن می گوید، شما را نه هراس آن باشد که گویید «چنین نیست »

و نه دریغ باشد که گویید ، « آری چنین است ».

و هنگامی که او سکوت می کند قلب شما از گوش کردن به آوای قلب او باز نمی ایستد .

زیرا ، در اقلیم دوستی همه اندیشه ها ، همهء آرزوها و انتظارات بی هیچ کلمه ای به دنیا می آیند و میان دو دوست تقسیم می شوند ،

با شادی و نشاطی که در زبان نمی گنجد .

وقتی از دوست جدا می شوید غمی به دل راه نمی دهید ،

زیرا آن چیز که شما در او بیش ازهمه دوست می دارید ، ای بسا که در جدایی بهتر در چشم شما جلوه کند ،

چنانچه کوهنورد وقتی از دشت به کوه می نگرد آنرا بهتر می بیند .

و بهتر آنکه  در دوستی هیچ مقصودی در میان نباشد مگر آنکه روح شما ژرفـتر وعظیم تر شود

زیرا اگر عشق در کشف چیزی جز کشف اسرار عشق باشد . به حقیقت ،عشق نیست

بلکه دامی است که آدمی می گستراند و در آن صیدی جز کالای بیهوده نمی افتد

و بگذار بهترین بخش هستی تو از آن دوستت باشد

اگر او دریای وجودت را هنگام جزر آب دیده است . بگذار در مـد آب نیز آنرا تجربه کند .

و در آخر در مدح این دوست ، سخنی در دهانم جای نمی گیرد . غیر از اینکه : « کیمیای سعادت هم  او بود ، او »

و همین که در این کره خاکی به موهبت دیدارت رسیدم ، خدا را شاکرم

و آخرین یادگار :  ِبجنگ برای هر چیزی که مال توست

بجنگ برای آرامشی که از آن توست .

 

برای هرچه بهتر شدن مطالب سایت پیشنهاد دهید که خواننده چه نوع مطالبی هستید؟

تقدیم به کاوه

مطلب زیر را که بسیار علمی و سازنده است به برادر دیگرم

کاوه تقدیم می کنم  و برایش موفقیت روز افسون آرزو دارم

انواع انتقاد

برخي از انواع انتقاد عبارتند از:

•       انتقاد سازنده: اين روش در بسياري موارد مي تواند جنبه اي سازنده و مثبت داشته باشد. اگر لحن انتقاد كننده دوستانه باشد بيشتر موثر واقع شده و شنونده بدون آنكه مورد حمله قرار گيرد از معايب خود مطلع مي شود. بي ترديد براي هيچكس خوشايند نيست كه بشنود «بد غذا ميخوريد» و يا «در لباس پوشيدن بد سليقه هستيد». براي آنكه انتقاد سازنده و موثر باشد منتقد بايد مواردي را رعايت كرده و پرسشهايي را مطرح كند كه هر يك از آنها در رساندن وي به هدف خود نقش مثبتي ايفا كند. اين سئوالات مي بايست محتواي اطلاعاتي را كه لازم است مبادله شوند در برگيرد. همانگونه كه گفتن و چگونه گفتن ارتباط نزديكي با هم دارند، محتوا و شيوه انتقاد نيز بر هم تاثير گذارند. در تعيين محتواي يك انتقاد بايد ابتدا از خود پرسيد كه از چه رفتاري مي خواهيم انتقاد كنيم؟ اين روش مي تواند بسيار مفيد واقع شود، زيرا از به كاربردن جملات كلي و كلمات پوچ و آزاردهنده اي چون «هميشه همين كار را مي كني»، «هيچ وقت به موقع نمي آيي» و جملاتي از اين قبيل جلوگيري مي شود. هنگامي كه انتقاد از رفتار خاصي را با قاطعيت و به طور دقيق مطرح مي كنيم براي انتقاد شونده اين امكان را فراهم مي سازيم كه منظور ما را بدرستي درك كند. انتقادي كه متوجه رفتار خاصي باشد مي تواند منجر به گفتگويي دوجانبه شود تا اينكه به بحثي مبدل شود كه حدود آن مشخص نيست.

•       انتقاد غيرمستقيم: انتقاد مي تواند به صورت غيرمستقيم بيان شود. براي مثال اگر طرف مقابل شما خصوصيت بدي داشته باشد، در خلال گفتگو به او بگوييد «به نظر شما آدمهايي كه داراي اين خصوصيت اخلاقي هستند، غيرقابل تحمل نيستند؟» اين شيوه انتقاد باعث مي شود كه يك حس هوشياري در وي بيدار شود و وي متوجه شود كه داراي چنين مشكلي است. حتماً اين مثل را شنيده ايد كه مي گويد «به در مي گويند تا ديوار بشنود». اين يك مثال متداول در فرهنگ ما براي ابراز همين موضوع است.

•       انتقاد همراه با تعريف و تمجيد: در اين روش ابتدا مي توان به تعريف و تمجيد ويژگي هاي ارزشمند فردي كه مورد انتقاد است پرداخت.براي مثال «تو دختر خيلي باهوشي هستي». پس از كاربرد يك مقدمه مناسب نظر انتقادي خود را بيان و سعي كنيد آن را در پوششي از سخنان خوب و دلپذير قرار دهيد. البته منظور شما اصلاً تملق نيست بلكه نخست خصوصيات خوب او را گوشزد كرده و بعد انتقاد خود را ابراز داشته ايد.

•       انتقاد تهاجمي و صريح: رك بودن نشانه صراحت و صداقت است ولي هميشه براي مخاطب خوش آيند نيست بخصوص اگر خيلي ناپخته بيان شود. اين نوع انتقاد نه تنها هيچ نوع سازندگي در بر ندارد بلكه شنونده را هم در موضع تدافعي قرار مي دهد. بهتر است كه انتقاد با بكارگيري يك سياست درست انجام شود.

•       محكوم كردن: گاهي بجاي انتقاد همراه با راهنمايي، انتقاد كننده مخاطب را در يك دادگاه يك طرفه محاكمه و محكوم مي كند. او به خود اين حق را مي دهد كه در مورد ديگران اظهار نظر كرده و الگوي فكري خود را به وي تحميل كند. اينگونه برخوردها نه تنها سازنده نيست، بلكه بسيار نامناسب است.

•       انتقاد ديرتر از موعد: اين گونه انتقادات، زماني صورت مي گيرد كه هيچ كمكي به رفع مشكل نمي كند. به عبارت ديگر زمان براي جلوگيري از خطا وجود ندارد. بر هيچ كس پوشيده نيست كه انتقاد در چنين زماني براي جلوگيري از تكرار اشتباه بوده و اگر تشخيص داده شود كه تاثيري در آينده نخواهد داشت، بهتر است هيچگاه ابراز نشود.

3- شيوه درست انتقاد كردن

رعايت نكات زير مي تواند در زمان انتقاد بسيار ياري دهنده باشد:

ª       آيا رفتار مورد انتقاد را مي توان تغييرداد؟

ª       آيا شخص مورد انتقاد قرار گرفته علاقمند به شنيدن آن است؟

ª       احتمال قبولي طرف انتقاد شونده چقدر است؟

ª       از انتقاد شونده سئوال كنيد آيا منظور شما را درك كرده است.

ª       به فرد انتقاد شونده تفهيم كنيد كه انتقادتان بازتاب ساده عقيده شماست.

ª       از انتقاد تحكم آميز دوري كنيد، زيرا اينگونه انتقادها بلافاصله فرد را در موضع دفاعي قرار مي دهد.

ª       سعي كنيد انتقاد را به صورت نگرش شخصي خود به موضوع بيان كنيد و كوشش كنيد او را به شيوه نگرش خود كنجكاو كنيد.

ª       موضوع را طولاني و انتقاد را به سخنراني تبديل نكنيد زيرا شنونده را خسته و بي حوصله مي كند.

ª       انتقاد را در زمان و مكان مناسب ابراز كنيد نه در لحظه اي كه طرف مقابل آمادگي شنيدن آن را ندارد. اول صبر كنيد تا مخاطب در آرامش و خونسردي قرار گيرد تا ايرادي كه از او مي گيريد مؤثر واقع شود.

ª       با توجه به سطح دانش مخاطب انتقاد را بيان كرده تا براي مخاطب قابل درك باشد. نمي توان از يك روش براي تمامي افراد استفاده كرد.

ª       وقتي انتقاد مي كنيد كوشش كنيد بدون سوء نيت بوده و فقط به منظور كمك و راهنمايي باشد.

ª       با مشكلات و احساسات فرد مقابل همدلي كنيد.

ª       بهتر است انتقاد حضوري و بدون واسطه باشد و از انتقاد كردن غيرمستقيم بپرهيزيد.

ª       براي حفظ آبروي اشخاص، از انتقاد و نصيحت كردن فرد در حضور ديگران خودداري كنيد.

ª       چنانچه بخواهيد انتقاد شما با واكنش مثبت و سازنده اي همراه باشد بايد نشان دهيد نه تنها به آنچه گفته ايد متعهد هستيد بلكه به رفتار فرد در مقابل انتقاد خودتان نيز ارج مي نهيد.

ª       هرگز در انتقاد، طرف مقابل را با كسي مقايسه نكنيد. مقايسه كردن باعث دلگيري مخاطب شده و ممكن است با واكنشهاي بسيار نامناسبي مواجه شويد.

ª       اگر شخصيت و احترام مخاطب در نظر گرفته نشود نه تنها انتقاد موثر واقع نمي شود بلكه مي تواند به قطع رابطه منجر شود.

ª       انتقاداتي به نتيجه مي رسند كه بسيار با دقت و هوشمندانه مطرح شوند و مخاطب بدون آنكه آزرده خاطر شود از معايب خود آگاه شود.

ª       هيچگاه در انتقاد از ديگران تصور نكنيد كه آنچه نظر شماست حتماً صحيح بوده و مي بايستي شنونده بدون چون و چرا آن را بپذيرد.

4- انتقاد از همكاران

رقابت در تمامي سطوح هر سازماني وجود دارد. يكي از علل آن دستيابي به امتيازات بيشتر در مقايسه با همكاران ديگر است. اين امتيازات به صورت هاي گرفتن پاداش، ارتقاي شغلي و مواردی از این دست است. به طور كلي هر فردي با 3 سطح در يك سازمان ارتباط دارد: سطوح زير دست، همكاران هم رديف و همكاران سطوح بالاتر. آنچه بسيار حائز اهميت است آنست كه بدانيم در هر سطحي چگونه انتقادات خود را بيان كنيم. اگر بخواهيم از يك روش براي انتقاد از افراد مختلف استفاده كنيم، يك اشتباه بزرگ مرتكب شده ايم و چنين شيوه اي داراي نتايجي بسيار ناگوار است. در بسياري از سازمانها ديده شده افرادي كه به طور كلي از ديگران به ويژه از افراد مافوق خود انتقاد مي كنند مورد بي مهري قرار گرفته و در گرفتن امتيازات و رتبه ها هميشه با مشكلات متعددي مواجه مي شوند.

بررسي روشهاي انتقاد بسيار پيچيده و داراي نكات فراواني است. انتقاد صحيح داروي تلخ ولي مفيدي است كه زماني مؤثر خواهد بود كه به موقع و درست تجويز شود، در غيراين صورت نه تنها باعث بهبودي نمي شود بلكه منجر به تشديد بيماري خواهد شد.

 

برای هرچه بهتر شدن مطالب سایت پیشنهاد دهید که خواننده چه نوع مطالبی هستید؟

 

تقدیم به دوست و برادر خردمند و فرزانه ام " محمد عرفانی "

داستان زیبای این هفته را به دوست و برادر خردمند و فرزانه ام که همواره جبران همه ی نداشتی های من بوده ، " محمد عرفانی " تقدیم می کنم .

این داستان شرح کوتاهی از تفسیر نام وبلاگ پر بار او" نارسیسوس " است .

امید اینکه شما هم از این داستان لذتی ببرید.

 

نارسیسوس نام جوان زیبایی ست در اساطیر** یونان بود ، که پسری به نام اِکو

 بر او عاشق می شود

 و چون جواب منفی از او می شوند .

 نفرین اش می کند ، که او عاشق کسی شود که هرگز نتواند به وصال او برسد

نارسیسوس روزی عکس خود را در آب می بیند و برخود عاشق می شود ،

او هر روز بر سر برکه آب می رود و با خود نرد عشق می بازد

و همواره شِکوه می کند که آخر تو با من دوستی : وقتی می آیم ، می آیی .

وقتی لبخند می زنم ، لبخند می زنی ...

پس چرا وقتی دستم را دراز می کنم تا تو دستم را بگیری ،

آشفته می شوی و از من می رَمی .

نارسیسوس آنقدر در فراق خویش غصه می خورد و اشک می ریزد ،

تا اینکه جان می سپارد.

حواریون و پریان صحرایی ، گرد او می آیند و  مصیبت زده و گریان می گویند :

(حیف است، چنین جلوه ای از زیبایی در زیر خاک مدفون شود .

 بهتر است تا او را به گلی تبدیل کنیم که پیوسته در کنار آب بروید و همواره عکس جمال خود را در آب تماشا کند )

و او را به گلی نرگس تبدیل می کنند و سالهاست که او در میان ماست

** داستان نارسیسوس برگرفته از کتاب دگردیسی های " اووید" شاعر پیش از میلاد رومی ، که خود نیز این افسانه ی زیبا را از داستانهای ایران باستان ، با عنوان " گل سنگ " وام گرفته است

ناگزیر از بیان این مطلب هستم که در کتابهای یونان و روم باستان این داستان ، آلوده به أََمیال همجنس گرایانه است .

اما در افسانه ایرانی " گل سنگ " که پیش از آنها سروده شده است ، این داستان به پاکی و ناز  بیان شده

 

اسکار وایلد ، شعری بر این داستان سروده ؛

 

وقتی نرگس مُرد

گلهای باغ همه عزادار شدند

و در ماتم او گریستند

و چون اشک چشمهایشان تمام شد ،

نزد جویبار آمدند تا آب قرض کنند و باز در این ماتم بگریند ،

زیرا هنوز داغ دلشان تازه بود.

جویبار گفت : من در غم نرگس آنقدر غـُصه دارم

که بیش از اینها آب برای گریستن نیاز دارم

گلها گفتن مگر تو هم نرگس زیبا را دوست داشتی ؟

جویبار گفت : مگر نرگس زیبا بود ؟

آنها گفتن تو که او را ندیدی برای چه نرگس را دوست داشتی ؟

گفت :من نرگس را برای آن دوست داشتم که وقتی خم می شد تا چهره خود را در آب بشوید ،

من عکس پاکی خود و شفافیت خود را در چشمان او می دیدم

 

برای هرچه بهتر شدن مطالب سایت پیشنهاد دهید که خواننده چه نوع مطالبی هستید؟         

تقدیم می کنم به برادر عزیزم    " کارو "

شعری از " آماندا پرس"  که ، به برادر عزیزم    " کارو "   تقدیم می کنم .

چه زیباست که روحی بزرگ را در کالبد جوانش جای داده

 و در تلاش است که الگویی برای این نسل باشد

امید به آن روز ، که همه بخواهند همچون او، بردبار و نیکو  باشند

 

مبادا رویاهایت را فرو گذاری

می دانم ، برآنی که کار را به پایان بَری،

شاید بفرسایی و بخواهی رها کنی

گاهی تردید کنی که به این همه می ارزد

اما به تو ایمان دارم،

و ندارم هیچ تردیدی ، که پیروز خواهی شد

اگر بکوشی !

 

برای هرچه بهتر شدن مطالب سایت پیشنهاد دهید که خواننده چه نوع مطالبی هستید؟

 

تقدیم به پسر عمه عزیزم

این مطالب را به پسر عمه عزیزم تقدیم می کنم .

 که مصاحبت با او ، بهترین خاطره زندگیم را رقم زد . آنگاه که به دیدار پدر بزرگم رفتم

 

با یزید بسطامی روزی گفت : خداوندا ؛ من شصت سال است که تو را دوست می دارم .

و آنگاه جواب آمد : ای  'با یزید ' ، ما تو را از صبح ازل دوست می داریم

 

 و باز هم تقدیم به تو

مردی نزد " شانتا " آمد گفت : کاری کن تا من هم ، روی رود راه بروم

 شانتا نزدیک او آمد و چیزی بر روی کاغذی نوشت و آن را به پشت مرد چسبانید و گفت :

نگران نباش . ایمان تو ، و این کاغذ کمک می کند که تو بر روی آب راه بروی .

اما آن زمان که ایمانت را از دست بدهی ، غرق خواهی شد.

مرد به شانتا اعتماد کرد و پایش را بر روی آب گذاشت و به راحتی روی رود گام نهاد.

مسافتی را که طی کرد ، ناگهان وسوسه شد که ببیند ،

" شانتا " بر روی کاغذ پشت او چه نوشته .

آن را برداشت و چنین خواند : ایزد راما ، به این مرد کمک کن تا از رود بگذرد

مرد فکر کرد ؛ اصلاً این « ایزد راما » ، کی هست ؟

در همان لحظه که شک ، جای ایمانش را گرفت . در آب فرو رفت و غرق شد

 

داستان بالا بر گرفته از خاطرات "راما کریشنا " ،

از کتاب « ماها باهارات » افسانه های مقدس "هِندو" هاست

 

        برای هرچه بهتر شدن مطالب سایت پیشنهاد دهید که خواننده چه نوع مطالبی هستید؟

 

"کودکی  سوار بر اسب چوبی "

چند سروده زیبا از دوست حریر اندیشم سجاد خزائی بر گرفته از سایت "کودکی  سوار بر اسب چوبی " والبته با اجازه ایشان انتخاب کردم

من بسیار لذت بردم و خواستم . از پس این پنجره ، گلهای باغ را به شما هم نشان دهم

 

کز کرده ام
چون اتاقم
در گوشه یی از جهان
و کتابهایم را
لای زخم هایی می گذارم
که دهان باز کرده اند
به عمق یک تاریخ

 


نه برای صلح
نه برای آزادی
تنها
برای توست
که این کبوتر خونین
این گونه درسینه ام
پرپر می زند

 


حل شده ام در تاریکی
مثل آواز جیرجیرکی مرده
در شبی عمیق

 


بوی نا گرفته ام
شاید مرگ
پیرهنم را عوض کند

 


سوت می کشم
تنهایی ام را
خالی تر از قطاری
که بی تو می آید

 


تنت
مثل کاغذی سپید
به سرودن
وسوسه ام می کند

 


کوچ خواهم کرد
روزی
از پس پنجره ها
در گذرغازهای وحشی

 

 

آدرس باغ دوست شاعرم در پیوندها هست

برای هرچه بهتر شدن مطالب سایت پیشنهاد دهید که خواننده چه نوع مطالبی هستید ؟

 

 

صداي من با صداي تو آشناست

شعر زیر از شاعِر فرزانه ایران زمین " احمد شاملو " است

همان که می گفت : تمام ترس من ازمرگ . مُردن در سرزمینی ست که مزد گورکن اش از بهای آزادی بیشتر باشد

این سروده را به شهدائی تقدیم می کنم که در 16 آذر امسال در زیر خاکی خفتن

که مزد  گورکن اش بیش از بهای آزادی اش بود

 

اشک رازيست

لبخند رازيست

عشق رازيست

اشک آن شب ، لبخند عشقم بود

 

قصه نيستم که بگويي

نغمه نيستم که بخواني

صدا نيستم که بشنوي

يا چيزي چنان که ببيني

يا چيزي چنان که بداني...

من درد مشترکم

مرا فرياد کن .

 

درخت با جنگل سخن مي گويد

علف با صحرا

ستاره با کهکشان

و من با تو سخن مي گويم

 

نامت را به من بگو

دستت را به من بده

حرفت را به من بگو

قلبت را به من بده

 

من ريشه هاي ترا دريافته ام

با لبانت ، براي همه لبها سخن گفته ام

و دست هايت با دستان من آشناست

 

در خلوت روشن با تو گريسته ام

براي خاطر زندگان

و در گورستان تاريک با تو خوانده ام

زيباترين سرودها را

زيرا که مردگان اين سال

عاشق ترين زندگان بودند

 

اي دير يافته با تو سخن مي گويم

بسان ابر که با توفان

بسان علف که با صحرا

بسان باران که با دريا

بسان پرنده که با بهار

بسان درخت که با جنگل سخن مي گويد

زيرا که من

ريشه هاي تو را دريافته ام

زيرا که صداي من

با صداي تو آشناست.

 

 

پسران کاوهء آهنگر با درفش کاویانی  سبـز

این شعر را از پیامبر بزرگ " حافظ شیرازی " در آستانه ی 16 آذر

به پسران کاوهء آهنگر با درفش کاویانی  سبـز . و در بند ضحاک زمان ، تقدیم می کنم

 

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند                                 چنین نماند و چنین نیز نخواهد ماند

من ار چه در نظر یار خاکسار شدم                                    رقیب نیز چنین محترم نخواد ماند

چو پرده دار به شمشیر می زند همه را                            کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند

چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بدست                 چو برصحیفه هستی رقم نخواهد ماند

سرود مجلس جمشید گفته اند این بود                            که جام باده بیاور که جم نخواهد ماند

توانگرا دل درویش خود به دست آور                              که مخزن زر و گنج  درم نخواهد ماند

برین رواق زبر جد نوشته اند به زر                                که جز نکوئی اهل کرم نخواهد ماند

غنیمتی شمر ای شمع وصل پروانه                               که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند

 

         ز مهربانی جانان طمع مبر حافظ

           که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند

 

 

 

 

چکامه ای ، از اندیشه ی مردی فرهیخته و هنرمند " پرواز هما "

 

بیا بنشین و با مردم مدارا کن

                                 ِگره از کار این افتادگان  وا کن

بترس از شعله های زیر خاکستر

                                      بیا، اندیشه ی اندوهِ فردا کن

 

هزاران تاج سلطانی . دو صد تخت سلیمانی

                                                 فلک بستاند از دستت به آسانی

که این تختِ بلند جم

                      نه بر شاهان سامانی وفا کرد وُ نه بر پرویز ساسانی

 

که این رسم فـلک باشد

                            نه شاهنشاه بشناسد . نه رُوحانی

 

مَباد آن دم که چنگیزی به پا خیزد

                                       کشاند آشیانت را به ویرانی      

 

            همای از خواندن این فتنه پروا کن

           چرا عاقل کند کاری که بآز آرد پشیمانی

 

 

فرمول نابغه ها

مطلبی که امروز برای شما گذاشتم از کتاب " فرمول نابغه ها " ست، نوشته " برایان تریسی " .

قطعه ای از این کتاب رو برای شما تایپ کردم و به برادر نازنینم  " محمد عرفانی"  تقدیم

می کنم . امید اینکه از خواندن اش استفاده ببرید .

.

.

کودکان دارای دو خصوصیت هستند

1-      نترس و بدون واهمه به دنیا می آیند و ازاینکه چیزی را بیآزمایند هچگونه واهمه ای ندارند

2-      کاملا خود انگیخته و بی پَروا به دنیا می آیند و نشانه آن هم این است – مجبور نیستم .

 بچه ها فکر می کنند که مجبور به انجام هیچ کاری نیستن اما اولین کلامی را که کودک می آموزد ، نه و نکن است

این کلمات را در ابتدای زندگی به او می آموزند

کودک در آغاز زندگی چنین برداشتی را دارد که من مجبور به انجام هیچ کاری نیستم، اما بعد از آموختن این کلمات به خود می گوید : هر وقت می خواهم چیزی تجربه کنم ، حس کنم ، لمس کنم و ... از آن منع می شوم.

 آیا دلیلش این است که من ناتوان و بی لیاقت هستم . و اولین جوابی که به ذهنش می رسد ، جواب مثبت است.

چون از کودکی تا حالا اجازه تجربه از آن گرفته شده

در آینده ، هنگامی که از کودک که آدمی بالغ شده است، می خواهند کاری انجام دهد که متضمن خطر کردن و... باشد، واکنش غریزی او این خواهد بود که ( نمی توانم )

عادت بازدارنده ای که خانواده ها به کودکانشان القا می کنند در سالهای بعد ایجاد ترس از شکست می کند

ترس از شکست بزرگترین سد راه موفقیت در زندگی بزرگسالان است

ترس از شکست باعث می شود افراد نتوانند استعداد شخصی خود را کشف کنند

عادات منفی دوگانه یاد شده، یکی باز دارنده  ( نمی توانم – نمی توانم – نمی توانم )

و دیگری اجباری ( مجورم – مجبورم – مجبورم )

و از همه بدتر عادت بازدارنده اجباری است ( نمی توان ولی مجبورم ) یا ( مجبورم ولی نمی توان )

سبب اصلی عادات منفی در ما انتقاد ویرانگر از خود است

انتقاد ویرانگر ( خود تحقیری ) همیشه انعطاف در برابر مسائل آینده را از ما می گیرد

 

  اگر خواهان مطالبی برگزیده از کتابهای برایان تریسی یا آنتونی رابینز هستید

 لطفا در پیشنهادات خود ذکر کنید

فرزندان از کتاب'  پیامبر'

 نازنینی خواست از ترجمه های دکتر " الهی قمشه ای" بیشتر بنویسم و در این راستا، داستان امروز را از کتاب'  پیامبر' . انتشارات روزنه . نوشته " جبران خلیل جبران" و ترجمه حکیم  گران قدر الهی قمشه ای انتخاب کردم .

امید به اینکه لذت ببرید

 

و آنگاه زنی که کودکی در آغوش داشت گفت ، برای ما از فرزندان سخن بگوی:

فرزندان شما در حقیقت فرزندان شما نیستد

آنها دختران و پسران زندگی اند در سودای خویشاین جوهر حیات استکه به شوق دیدار خویش هر دم از گوشه ای سر بر می کند.آنها از کوچه وجود شما می گذرند اما از شما نیستند.

و اگر چه با شمایند به شما تعلق ندارند.

عشق خود را بر آنها نثار کنید،

اما اندیشه هایتان را برای خود نگه دارید.

زیرا آنها را نیز بریا خود اندیشه ای دیگر است.

جسم آنها را در خوانه خویش مسکن دهید. اما روح آنها را آزاد گذارید

زیرا روح آنها در خانه فردا زیست خواهد کرد

که شما حتی در رویا نمی توانید به دیدار آن بروید

ممکن است تلاش کنید شبیه آنها باشید اما مکوشید آنان را مانند خود بار بیاورید.

زیرا زمان به عقب باز نخواهد گشت و با دیروز درنگ نخواهد کردشما کمانی هستید که از چله آن فرزندانتان همچون تیرهای جاندار به آینده پرتاب می شوند

کماندار نشانه را در بی نهایت می بیندو با قوت شما را خم می کند

تا تیرهایش با قدرت به دور دست پرواز کنند.

بگذارید فشار این خم شدن با شادمانی همراه باشد

زیرا کماندار چنانچه تیرهای پرشتاب را دوست دارد

ثبات و استحکام کمان نیز برای او عزیز است

 

آب را و خاک را بر هم زدی

زآب و ِگل نقش تن آدم زدی

نسبتش دادی به جفت و خال و عم

با هزار اندیشهء شادی و غم

                                                                                 مثنوی معنوی

شمس تبریزی پدر و مادر را به کوچه ای تشبیه کرده که فرزندان هر چند از آن می گذرند

 اما بدان کوچه تعلق ندارند

تو کوچه ای هستی که من از آن گذشته ام

اما...

     من از  آن تو نیستم

                                                                                مقالات شمس

خون گریستم

 بغضم ترکید وقتی وحشیانه ترین برخوردها رو دیدم

به خود لرزیدم وقتی دیدم که حیوانات درنده ای روی دو پا راه می روند و میان انسانها رها شدن

خون گریستم ، وقتی مادری را دیدم که در فراغ کودک شهیدش، تنها آهی کشید

بلی . در زندگی دردهائی هست که روح انسان را در انزوا و تنهائی مثل خره می خورند

آره، امروز دردهائی هست که مثل خره روح همه ما رو در تنهائی آرام آرام می خورد

و چون زخمی نیست که نمایان باشه و با اشاره ای نشانش دهی و علاجش کنی . ناعلاج می ماند

دردی که نا گزیر شدم، قلمم را به خون جگر آغشته کنم و بنویسم

من هم همچون دیوانه جبران خلیل ، در کنار وجدان و روحم نشستم .

وجدانم گفت: راستی تورج ، تفاوت میان شما انسانها با حیوانات چیست

ناگهان همه ی تصاویر زشت و وحشیانه از جلوی چشمانم گذشت

حیوانی بر روی دو پای خویش ایستاده بود و مادری را در خیابان میزد . انسانهائی رقصان بر طناب دار - .....

ناگاه کسی را دیدم که یادش رفته بودعمر، جاودانه نیست.

یادش رفته بود همه ی فرعون ها را. همه ی لنین ها و هیتلر ها را.

یادش رفته بود نصیحت اسکندر را در زمان مرگ ،

آنگاه که می گفت: دستانم را از گور بیرون گذارید تا همه ببینند ،

کسی که می خواست فاتح جهان باشد ، هیچ از این جهان نبرد

یادش رفته بود که انسان بودن و ماندن چه دشوار است

یادش رفته بود . و از حقیر ترینِ حیوانات،  واژه " پست تر" را به عاریت گرفت

از شرم چشمانم را به زمین دوختم . به ناگه، یاد درس  آن مور به سلیمان افتادم.

راستی از شما می پرسم.... تفاوت میان انسان و حیوان واقعا در چیست ؟؟؟؟؟

ناطق بودن؟

خوب خیلی از حیوانات هم با هم صحبت می کنند ، مثل : نهنگ ها و دلفین ها و...

امید به آینده ؟

خب بسیاری از حیوانات دیگر هم امید به آینده دارند. در زمستان به فکر بهار هستند

انتقال تجربیات ؟

خب علم اثبات کرده گالها و پنگوئن ها و... هم تجربیاتشون رو به فرزندان شان انتقال می دهند

احساسات ؟

به خدا که فیل به مراتب سرتر از انسانهاست، هرجا استخوان هم نوع خود را بر زمین می بیند ساعتها درنگ می کن و احترام می گذارد

فکر و طرح انجام کار ؟

خب شانپانزه و خیلی از حیوانات شکارچی دارای فکر و اندیشه هستن. حتی برای شکار خویش طرح و نقشه می کشند.

تولید غذا بی نیاز به کوچ ؟

حتی مورچه ها هم دامداری و کشت و زرع می کنند

وفاداری و ازدواج ؟

به راستی که  قو و لک لکها از ما به مراتب سربلند تر اند و تا آخر عمر با یک جفت باقی می مونن

 

پست چیست تفاوت میان این فرشته الهی و حیوانات و مخلوقات دیگر ؟

به راستی . هیچ  ؟؟؟؟

وقتی همچون حیوانات درنده در خیابانها به جان و مال و ناموس مردم می افتیم ، تفاوتی نمی بینم

وقتی برای قدرت، دیگری را می کُشیم ، تفاوتی نمی بینم

وقتی برای دیگری ارزش و احترام قائل نیستیم

آین آدمیت نیست !!!

آخه انسان ، از زمان اولیه تا به حال از طبیعت الهام گرفته و غیر از حیوانات معلمی نداشت

 

خردمندی را گفتم نصیحتی را نزد من به یادگار بگذار

گفت : آدم باش .

حوا باش

یعنی آنچنان باش که بتوان، تو را با آدم و حوا مقایسه کرد

نه با حیوانات پست و ناچیز

شاید عده ای فکر کنند این مطلب سیاسی و ...

آره : وقتی همه چیز حتی پوشش و موی سر و ... سیاسی باشه ، حق دارن که این سوال ساده هم سیاسی بدونن.

چه باک ؟؟؟

مرگ ، دوای درد بی دواست . و این درد بی دوای من است

اما ... خدا وکیلی، پیش خودت و وجدانت بشین و فکر کن، ببین فرق ما با حیوانات کجا گم شد. اونوقت به من هم بگو

می گن انسانها در قیامت به چهره برزخی ظاهر می شن که بسیار شبیه چهره ی حیواناتی با اون خلق و خو هست

تو که میگی مسلمونی نه ؟

ببین چهره برزخی تو چه شکلی ؟؟؟

                                        من به در گفتم ولی کن بشنود

                                                                   نکته ها را مو به مو دیوارها

 

سکوت من ترانه من است

شعری که برای شما انتخاب کردم از غزلیات جبران خلیل جبران، و ترجمه الهی قمشه ای در زمستان 86، در مقدمه کتاب پیامبر

 

سکوت من ترانه من است

سکوت من، خود سرود و ترانه من است

و گرسنگی من، همان سیری من است

و آب در تشنگی من جریان دارد

و در هوشیاری من مستیهاست

و عروسیهاست در فغان و شٍکوهء من

و دیدارهاست در غربتِ تنهائیم

و پنهانی من عین ظهور

و ظهور من پُِراز حجاب است

چه بسیار که از غمها شِکوه می کنم

و قلبم بدان غمها به خود می بالد

چه بسیار که می گریم و دندانهایم به خنده رخ می نمایند

و چه بسیار که در آرزوی دوست دلم پَر می کشد

و دوست در کنارم نشسته است

و چه بسیار که چیزی را طلب می کنم

و آن چیز در حلقه نگین من است

 

                                                  امیدوارم لذت برده باشید و نظر خود را در پایان برایم بنویسید

                     

سیب

سالها پیش، تلنگری چشمهای خفته ی من را بیدار کرد . داستان کوتاهی بود بر دیوار نویس کتابخانهء دانشگاه .

 

از اون روز ، سالهاست می گذره اما هنوز به اون فکر می کنم.

داستان اینطوری شروع می شد...

تصور کنید در پایان یک روز زیبا و لذت بخش برای استراحت ، گوشه ای دنج را انتخاب می کنید.

می نشینید و از کیف خود سیب سرخی را بیرون می آورید.

حتی تماشای آن لذت بخش است

با شادمانی گاز بزرگی از آن می زنید و مشغول جویدن می شوید ،

ناگهان نگاه شما به چیزی دوخته می شود.

کرمی میان سیب شما حرکت می کند

با عصبانیتی  حق به جانبانه ، سیب را به گوشه ای پرتاب می کنید و غرغر کنان دور می شوید.

اما شما توجه نکردید !!!

آن سیب یکی از هزاران لذت زندگی شما بود که گذشت.

 اما همان سیب تمام دنیا و زندگی آن کرم بود که نابود شد