داستان زیر را ، به برادر عزیزم    " کارو آرین "   تقدیم می کنم .

چه زیباست که روحی بزرگ را در کالبد جوانش جای داده

 و در تلاش است که الگویی برای این نسل باشد

امید به آن روز ، که همه بخواهند همچون او، بردبار و نیکو  باشند

 

سخنرانی ، در مجلسی که تعداد زیادی میهمان حضور داشت .

یک اسکناس 100 دلاری از جیبش در آورد

و سخنرانی خویش را با نکته ای آغاز کرد.

او پرسید :چه کسی این اسکناس را دوست دارد و او را می خواهد

دست همه حضار بالا رفت

سخنران سپس اسکناس را مچاله کرد و پرسید : چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد ؟

باز هم دست حضار بالا رفت

این بار سخنران اسکناس مچاله شده را بر روی زمین انداخت و چندین بار ، آن را لگد مال کرد

سپس اسکناس مچاله  و خاکی شده را برداشت و گفت :

خب حالا چه کسی می خواهد این اسکناس متعلق به او باشد

باز هم دست همه حضار بالا رفت

سخنران گفت :

دوستان می بینید ! با این بلا هایی که من سر اسکناس آوردم ، از ارزش او چیزی کم نشد.

و همه شما همچنان خواهان آن هستید

و ادامه داد ؛

عزیزانم ، در زندگی واقعی هم همینطور است . ما در بسیاری از موارد ، با تصمیماتی که می گیریم ،

یا با مشکلاتی که مواجه می شویم و احساس می کنیم که دیگر هیچ ارزشی نداریم ،

ولی هرگز اینگونه نیست

صرف نظر از اینکه چه بلایی سر ما آمده است، هرگز ارزش خود را از دست نمی دهیم

و هنوز برای افرادی که دوستمان دارند ، آدم پر ارزشی هستیم !

و از یاد نبریم که رنجها نیز دائما گذرا هستند

                                                           این نیز می گذرد

 

                                                      خم می شوم ، ولی خرد نمی شوم

 

            برای هرچه بهتر شدن مطالب سایت پیشنهاد دهید که خواننده چه نوع مطالبی هستید ؟