دامني ازگل سرخ

شعر زیر از شاعر فرانسوی ، خانم " مارسلين دبور " است که در مدح سعدی شیرین سخن سروده شده

و در پیشگفتار کتاب 365 روز با سعدی نوشته ی حکیم فرزانه الهی قمشه ای نوشته شده است

 

 

امروزصبح مي خواستم دامني ازگل سرخ برايت بياورم

 

اما آنقدرگل به دامن ريختم كه گره دامن تاب نياورد و گسست

گره دامن گسست و گلها به همراه باد به پرواز درآمدند

و همه در دامن دريا ريختند

و همراه امواج رفتند و ديگر باز نگشتند

فقط امواج را گلگونه كردند

و آتشي در دل دريا انداختند

امشب دامن من هنوز از آن گلهاي بامدادي عطرآگين است

اگر مي خواهي بوي خوش آن گلها را احساس كني

سر در دامن من بگذار

 

 از نظر اخلاقي استفاده از مطالب اين وبلاگ با ذكر آدرس www.adamantinc.blogfa.com بلامانع است

آيا وقت اون نرسيده

 

زماني كه خداوند آدم رو آفريد همه گان از جمله شيطان گفتن :

خداوندا اين موجودي كه آفريدي جز تباهي و فساد بر زمين نخواهد راند

نمي دونم !!! راستي چي شد كه شيطان درست مي گفت ؟

چي شد كه مدتهاست جز كينه و دشمني و جنگ و دعوا در زمين نيست

شيطان مي گفت . روزي از آفريدن آدم نا اميد مي شوي و او را نابود و خاكستر مي كني

اما اگر تاحالا زنده مونديم و تولدي براي كودكانِ ما هست  شايد اميد و تولدي هم براي ما باشد

آيا وقت اون نرسيده كه از تجربه چند هزار ساله آدم استفاده كنيم و بدانيم جز عشق چيزي ابدي نيست

 

در خانه اگر كس است ... يك حرف بس است

 

تصویر خداحافظی وبلاگ نویس کرد از فرزند خرد سالش پای چوبه دار ( دیدار به قیامت )

در خانه اگر كس است ... يك حرف بس است

شرم بر آدميان باد !

قطعه اي تكان دهنده از كتاب بي نظير " بهشت گمشده " اثر جاودانه ادبيات جهان . نوشته : جان ميلتون رو براي اين پست در نظر گرفتم

اين قطعه از زبان ابليس به ديگر فرشتگان رانده شده ، بيان شده است

كاش انسان ها در معني اش كمي تامل كنند و تلنگري براي ما فرشتگان تبعيدي بر زمين باشد

بند 406 تا 413 از دفتر دوم

شرم بر آدميان باد !

حتي ابليسان نيز با ابليس لعنت شده ، در ميثاقي استوار و پايدار متحد مي گردند .

تنها انسانها از ميان تمام مخلوقات با شعور ،

هرگز نمي توانند با هم به سازش رسند . هرچند به رحمت الهي هم اميدوارند...!

با وجود آن خدائي كه صلح و آشتي را اعلام مي دارد ؛ آنان همچنان با نفرت و دشمني و نزاع هاي گوناگون در ميان همنوعان خود به سر مي برند.

جنگهائي بي رحمانه عليه يكديگر آغاز مي كنند و براي نابودي هم ، به نابودي زمين مي پردازند

گوئي بشر ، كه شايد ما را به آشتي وادارد

به قدر كافي دشمن دوزخي ندارد كه شب و روز ، خواهان نابودي او به سر مي برند...

 

از نظر اخلاقي استفاده از مطالب اين وبلاگ با ذكر آدرس www.adamantinc.blogfa.com بلامانع است

 

پرده اول ، صحنه اول -  نمایشنامه رومئو و ژولیت

در ادامه ماه نامه ویلیام شکسپیر . این پیام آور تکرار نشدنی آسمان ادبيات باز هم آثار او را انتخاب کردم

قطعه ای از پرده اول ، صحنه اول -  نمایشنامه رومئو و ژولیت - اثر جاودانه " ویلیام شکسپیر"

به راستی که شکسپیر از فراز آسمانها آمده است

 

بن وولیو خطاب به رومئو مي گويد: حرف من را بشنو و این فکر را فراموش کن

رومئو : افسوس ! اول به من یاد بده چگونه فکر کردن را فراموش کنم

بن وولیو : به این ترتیب که به چشمان خود آزادی ببخشی و زیبائی های دیگر را ببینی

رومئو : در این صورت زیبای بی همتای او بیشتر به ذهن او خطور خواهد کرد

این نقابهای امید بخشی که چهره زیبایان را می پوشاند

به علت سیاهی ، ما را به این فکر می اندازد که زیبایی را پنهان می کند

ولی کسی که نابینا شده ، هرگز فراموش نمی کند که گنجینه نفیس زیبائی را از دست داده است

فرض کن ، کسی را به من نشان دهی ، که بسیار زیبا باشد

زیبائی او چه نتیجه دارد جز اینکه من را به یاد کسی اندازد که از آن زیبا روی برتر است ؟

 

از نظر اخلاقي استفاده از مطالب اين وبلاگ با ذكر آدرس www.adamantinc.blogfa.com بلامانع است

رومئو و ژولیت ، اثر جاودانه ویلیام شکسپیر . از پرده اول - صحنه پنجم

مطلبی که باعشق برای شما تایپ کردم .

از کتاب رومئو و ژولیت ، اثر جاودانه ویلیام شکسپیر . از پرده اول - صحنه پنجم است

که امیدوارم شما هم مثل من ، مسخ این کلمات شوید

 

رومئو : اگر من با دستهای گستاخ و ناشایست خود ، حرمت این حریم مقدس را شکسته

و دست تو را در دست گرفته ام

اینک لبهای من،  این دو زائر گلگون از شرم ،

آماده اند تا آن لمس خشن را ، به بوسه ای نرم و لطیف هموار کنند

جولیت : ای زائر نیکو سرشت ؛ تو به دستهای خود ظلم بی حدی می کنی

دستهائی که در این پیوند کمال احساس را با مُنتهای ادب نشان داده اند

قدیسان را نیز دستهایی ست ، که زائران آن را به ارادت لمس می کنند

و کف بر کف ایشان نهادن ، زائران روحانی را در حکم بوسه است

رومئو : آیا زائران و قدیسان را لبهای گلگون نیست

جولیت : چرا ای زائر حریم عشق ، قدیسان و زائران را نیز لبهائی ست

اما ایشان آن لبها را باید صرف دعا و نیایش کنند

رومئو : پس ای قدیس ، بگذار لبها کار دستها  را به جای آورند

بگذار این دو زائر سرخ روی دعا کنند ، تا ایمان به نامیدی بَدل نشود

جولیت : قدیسان هرچند دعا را مستجاب می کنند ، اما هیچگاه به حرکت در نمی آیند

رومئو : پس تو نیز ، چون ایشان ، هیچ حرکت مکن

تا دعای من که بوسیدن لبهای توست مستجاب شود ،

و بدینسان لبهای تو رنگ گناه را از لبهای من پاک خواهد کرد

جولیت : اگر لبهای من آن گناه را از لبهای من زُدود ، بی گمان آن گناه را بر لبهای خود نهاده است

رومئو : گناه لبهای من ؟

گناهی که تو بدین شیرینی بر لبهای من نهادی ، چگونه بر لبهای تو آمده است

بی درنگ آن گناه را به لبهای من باز گردان

( و دوباره آن را می بوسد )

 

از نظر اخلاقي استفاده از مطالب اين وبلاگ با ذكر آدرس www.adamantinc.blogfa.com بلامانع است

آنطور که تو بخواهی

قطعه زیر از نمایشنامه « آنطور که تو بخواهی » پرده دوم - صحنه اول ، اثر ویلیام شکسپیر 

 

اگر از غوغای عالم و اِشتغالات زندگی دَمی فارغ شویم

درختان را به هزار زبان سخنگو می یابیم

و در جویبارها کتاب می خوانیم

و از سنگ موعظه می شنویم

و گوهر نیکی را در هر چیز می بینیم

 

برای هرچه بهتر شدن مطالب سایت پیشنهاد دهید که خواننده چه نوع مطالبی هستید؟

شکسپیر پیام آور بشریت

اين هفته تصميم دارم شما را با ويليام شكسپير شاعر و نمايشنامه نويس  بي نظير عالم خلقت آشنا كنم

 

باور كنيد . نه زبان ، نه كلمات ، براي توصيف او دَر گِل فرو مانده اند

بي شك شكسپير خود يكي از بزرگاني است كه بزرگي را نه بزور به خود بسته اند و نه با جهد بسيار به چنگ آورده اند ، بلكه بزرگ آفريده شده اند

او سرچشمه رنجها و اصل غصه ها و ناكاميها را بازيافت كه آن اسارت آدمي در دست ديوهاي دروني است و دريافت كه چنانكه جهان محسوس را قانون و قاعده است و پيوندهاي نامحسوس بشري را نيز حساب و كتاب است و ( هركه آن كند كه نبايد ، آن بيند كه نشايد )

بدين سان شكسپير در هر نمايشنامه يكي از اين ديوان مردم خوار را بر صحنه آورد و دست جور و تطاول او را بر آدميان در ضمن حكايت بازنمود

درس شكسپير در تراژديها و كمديها ، پيام كلي همه ي انبيا و اوليا و شاعران و هنرمندان جهان بوده است

او بعد از خداوند بزرگ . بیشترین انسانها را در نمایشنامه هایش خلق کرد

گفتار بالا را از مقدمه ي كتاب زندگينامه ي ويليلم شكسپير .

انتشارات : علمي و فرهنگي" و نوشته ي "خسرو شايسته" بصورت قطره اي از دريا انتخاب كردم

گفتگوی پنهانی ' ، غزل شماره 146

سروده زیر با عنوان ' گفتگوی پنهانی ' ، غزل شماره 146 ویلیام شکسپیر" و ترجمه ی حکیم بزرگوار "حسین الهی قمشه ای" برگرفته از کتاب قلمرو زرین است

 

ای روح مسکین من ، که در کمندِ این جسم گناه آلود اسیر آمده ای

و سپاهیان طغیان گر نفس ، تو را در بند کشیده اند

چرا خویش را از درون می کاهی و در تنگدستی و حرمان به سر می بری

و دیوارهای برون را به رنگهای نشاط انگیز و تجملات گرانبها آراسته ای ؟

حیف است چنان خراجی هنگفت

بر چنین اجاره ای کوتاه ، که از خانه ي تن کردی.

آیا این تن را طعمه مار و مور نمی بینی ؟

که هر چه بر آن بیفزایی ، بر میراث موران خواهد افزود

اگر پایان قصهء تن چنین است ،

ای روح من

تو بر زیان تن زیست کن ؛

بگذار تا او بکاهد و از این کاستی بر گنج درون تو بیفزاید.

این ساعات گذران را

که بر دریای مَد گرفته ، کفی بیش نیست . بفروش

و بدین بهای اقلیم ابد را به مُلک خویش درآور

از درون سیر و برخوردار شو ،

و بیش از این دیوار بیرون را به زیب و فـَر میارای.

بدین سان مرگ مردم خوار  را خوراک خود کن ؛

که چون مرگ را در کام فرو بری،

دیگر هراس نیستی و بیم فنا نخواهد بود.

 

برای هرچه بهتر شدن مطالب سایت پیشنهاد دهید که خواننده چه نوع مطالبی هستید؟

قطعه ای از نمایشنامه اتللو ، پرده سوم ، صنه سوم

قطعه ای از نمایشنامه اتللو ، پرده سوم ، صنه سوم

نوشته ي  پيام آور بشريت " ویلیام شکسپیـر"

نام نیکو و شهرت و آبروی هر مرد و زن ، گوهر جان اوست

آن راهزن که از من بدره سیم و زر می رباید

چیزی را ربوده است ، که متاع حقیری ست

یا خود هیچ نیست که زمانی از آن من ، و زمانی از آن توست

و بنده ی هزار تن بوده و خواهد بود

اما آن کس که آبروی مرا می رباید

گوهر گرانسنگ را ربوده است ، که او را هیچ ثروت نمی بخشد

اما مرا فقیر و مِسکین می کند

 

از نظر اخلاقي استفاده از مطالب اين وبلاگ با ذكر آدرس www.adamantinc.blogfa.com بلامانع است

 

اژدهای آدمخوار

سروده زیر غزل شماره 19  ویلیام شکسپیر " است با عنوان " اژدهای آدمخوار "

 ترجمه زیبای فرزانه ی زمان ، " الهی قمشه ای " ست

من شخصاً بسیار از این شعر زیبا لذت می برم. امیدوارم برای شما نیز چنین باشد

 

ای زمان

ای اژدهای آدمخوار

ای که پنجه شیران شرزه را در هم می شکنی

 و دندان تیز پلنگان را در کامشان فرو می ریزی

و مرغ کهن روزگارِ ققنوس را در آتش خود فروزش خاکستر می کنی

و الهه زمین را بر آن می داری که فرزندان خود را فرو بلعد

و با گذار شتابان خویش فصلهای شادی و غم از پی هم جا به جای می گذاری،

ای زمان باد پای

هر ستم که خواهی بر این جهان فراخ و نعمتهای دلپذیر آن روا دار

اما تو را از یک جنایت هولناک بر حذر می دارم

مبادا ارابهء خود را بر پیشانی زیبای محبوب من برانی

و با قلم کهنسال خود، بر پیشانی زیبای آن چهرهء جمیل ، خطی بنگاری.

بگذار تا این نمودار زیبا برای نسلهای آینده

همچنان پاک و بی آلایش برقرار بماند.

اما نه ، ای زال پیـر

با او نیز هر جور و ستم که توانی به جای آر

زیرا آن معشوق در شعر من تا ابد جوان و شاداب خواهد ماند

و تو را در این جایگاه بر او دستی نخواهد بود

 

از نظر اخلاقي استفاده از مطالب اين وبلاگ با ذكر آدرس www.adamantinc.blogfa.com بلامانع است

 

تيرگان مبارك

 

تيرگان مبارك

 

در اين ماه ، من ادبيات و نوشتن قطعات زيباي كتابها رو رها كردم . چون اين ماهها به رنگ عزا آغشته اند

اما  مي خوام عيد " تيرگان " رو به همه ايرانيانِ پاك سرشت و ميهن پرست تبرك بگم

تيرگان ... دهم تير ماه . سال روز حماسه تاريخي آرش كمانگير و آزادي آب است كه سعي كردم توضيح كوتاه دومين دليل جشن تيرگان رو از منبع قابل اعتماد، براتون بنويسم

 

آنگاه كه سپاه ايران زمين  در روزگاران منوچهر پيشدادي از تورانيان شكست سختي خورد و ايرانيان در بند تورانيان گرفتار آمدند .

 آرش ( آرخشه ) با عشق به ميهن براي تعيين مرز ميان ايران و توران ، همه ي توان ، روان و جان خود را در در تير كرد و آن را رها ساخت

آرش تير به دست باد ، و جان خويش را به جان آفرين سپرد

تير آرش از بامداد تا نيمروز در آسمان مي رفت و ازكوه جيحون بر تنه ي درخت گردويي كه بزرگتر از آن در گيتي نبود ؛ نشست  و آنجا مرز ايران و توران شد

 

از آن روز است كه ايرانيان به دليل آزادي ؛ آب به هم مي پاشند كه نشان روشنآئي مي دانندش و حماسه ي غرورآفرين آرش كمانگير  كه نشان از بزرگي و روان و سرشت ايراني دارد را ، از ابتداي تيرماه بمدت ده روز جشن مي گيرند

 

توضيح بالا رو از روزنامه  ي " امُرداد " نوشتم

امُرداد ، هفته نامه ي زرتشتي است كه مدتي ست هر هفته از خوندنش لذت بي وصفي مي برم

اين روزنامه به تنهائي يك كتاب ست

يك كتاب از آداب و رسوم ؛ فرهنگ و تاريخ گمشده ي ايران زمين است

پيشنهاد مي كنم شما هم هر هفته مشتري اين هفته نامه ارزون اما پر بار شويد

شماره بعدي امُرداد .  12 تيرماه 1389

  

هرگز نخواب کوروش

 نمي دونم اين شعر سروده كيست اما بي اندازه زيباست . . . زیبا


هرگزنخواب کورش

 

 

 

دارا جهان ندارد،
سارا زبان ندارد
بابا ستاره ای در،

هفت آسمان ندارد !

 

کارون ز چشمه خشکید،
البرز لب فرو بست
حتا دل دماوند ،

آتش فشان ندارد


دیو سیاه دربند ،

آسان رهید و بگریخت
رستم در این هیاهو،

گرز گران ندارد


روز وداع خورشید ،

زاینده رود خشکید
زیرا دل سپاهان،

نقش جهان ندارد


بر نام پارس دریا،
نامی دگر نهادند ؛

گویی که آرش ما،

تیر و کمان ندارد


دریای مازنی ها ،

بر کام دیگران شد

نادر ز خاک برخیز،

میهن جوان ندارد


دارا ! کجای کاری ؟

دزدان سرزمینت .

بر بیستون نوشتند،

دارا جهان ندارد

آییم به دادخواهی،
فریادمان بلند است
اما چه سود ؟
اینجا ، نوشیروان ندارد

سرخ و سپید و سبز است
این بیرق کیانی
اما صد آه و افسوس،
شیر ژیان ندارد

 

کوآن حکیم توسی،
شهنامه ای سراید
شاید که شاعر ما
دیگر بیان ندارد

هرگز نخواب کوروش،
ای مهرآریایی
بی نام تو، وطن نیز
نام و نشان ندارد

 

 

آلبو جديد داريوش

 

 

 آلبو جديد داريوش ، شاهد يك شاهكار تازه ايست

متن اين شعر رو براي شما گذاشتم

اما باور كنيد اين شعر با صداي داريوش و به همراه تصاوير تكان دهنده ي بخون قلطيدن جوانان ميهنم ... ...

واژه اي پيدا نمي كنم .  جز اشك

 

 

سیصد گل سرخ ، یک گل نصرانی

 

ما را ز سر بریده می ترسانی

 

ما گر ز سر بریده می ترسیدیم

 

در محفل عاشقان نمی رقصیدیم

 

...

در محفل عاشقان خوشا رقصیدن

 

دامن زبساط عافیت برچیدن

 

در دست ، سر بریده ی خود بردن

 

در یک یک کوچه کوچه ها گردیدن

 

...

هرجا که نگاه می کنم خونین است

 

از خون پرنده ای ،گلی رنگین است

 

در ماتم گل پرنده می موید و گل

 

از داغ دل پرنده ، داغ آجین است

 

فانوس هزار شعله اما در باد

 

می سوزد و سرخوش است و چین واچین است

 

یعنی که به اشک و مویه خود گم نکنی

 

از عشــــق هر آنچه می رسد شیرین است

 

...

در آتش و خون پرنده پر خواهد زد

 

بر بام بلند خانه پر خواهد زد

 

امشب که دوباره ماه بالا آمد

 

می آید و باد پشت در خواهد زد

 

یک ساقه ی سـبــز در دلم خواهد کاشت

 

مهتـــاب بر آن شبنم تـر خواهد زد

 

صد جنگل صبح در هوا می شکفد

 

خورشیـــــد به شاخه ها شرر خواهد زد

 

 

***

خواننده : داريوش اقبالي

شاعر : محمد اصفهانی

آهنگساز: هومن دپارس