گاندی

درد من تنهايي نيست
بلكه مرگ ملتي است كه گدايي را قناعت. بي عرضگي را صبر.
و با تبسمي بر لب اين حماقت را حكمت خداوند مي نامند

درد من تنهايي نيست
بلكه مرگ ملتي است كه گدايي را قناعت. بي عرضگي را صبر.
و با تبسمي بر لب اين حماقت را حكمت خداوند مي نامند

فقر همه جا سر ميكشد
فقر ، گرسنگي نيست ، عرياني هم نيست
فقر ، چيزي را " نداشتن " است ، ولي ، آن چيز پول نيست...طلا و غذا نيست
فقر ، همان گرد و خاكي است كه بر كتابهاي فروش نرفتهء يك كتابفروشي مي نشيند
فقر ، تيغه هاي برنده ماشين بازيافت است ، كه روزنامه هاي برگشتي را خرد ميكند
فقر ، كتيبهء سه هزار ساله اي است كه روي آن يادگاري نوشته اند
فقر ، پوست موزي است كه از پنجره يك اتومبيل به خيابان انداخته ميشود
فقر ، همه جا سر ميكشد
فقر ، شب را " بي غذا " سر كردن نيست
فقر ، روز را " بي انديشه" سر كردن است
اين هفته تصميم دارم شما را با ويليام شكسپير شاعر و نمايشنامه نويس بي نظير عالم خلقت آشنا كنم

باور كنيد . نه زبان ، نه كلمات ، براي توصيف او دَر گِل فرو مانده اند
بي شك شكسپير خود يكي از بزرگاني است كه بزرگي را نه بزور به خود بسته اند و نه با جهد بسيار به چنگ آورده اند ، بلكه بزرگ آفريده شده اند
او سرچشمه رنجها و اصل غصه ها و ناكاميها را بازيافت كه آن اسارت آدمي در دست ديوهاي دروني است و دريافت كه چنانكه جهان محسوس را قانون و قاعده است و پيوندهاي نامحسوس بشري را نيز حساب و كتاب است و ( هركه آن كند كه نبايد ، آن بيند كه نشايد )
بدين سان شكسپير در هر نمايشنامه يكي از اين ديوان مردم خوار را بر صحنه آورد و دست جور و تطاول او را بر آدميان در ضمن حكايت بازنمود
درس شكسپير در تراژديها و كمديها ، پيام كلي همه ي انبيا و اوليا و شاعران و هنرمندان جهان بوده است
او بعد از خداوند بزرگ . بیشترین انسانها را در نمایشنامه هایش خلق کرد
گفتار بالا را از مقدمه ي كتاب زندگينامه ي ويليلم شكسپير .
انتشارات : علمي و فرهنگي" و نوشته ي "خسرو شايسته" بصورت قطره اي از دريا انتخاب كردم
سروده زیر با عنوان ' گفتگوی پنهانی ' ، غزل شماره 146 ویلیام شکسپیر" و ترجمه ی حکیم بزرگوار "حسین الهی قمشه ای" برگرفته از کتاب قلمرو زرین است
ای روح مسکین من ، که در کمندِ این جسم گناه آلود اسیر آمده ای
و سپاهیان طغیان گر نفس ، تو را در بند کشیده اند
چرا خویش را از درون می کاهی و در تنگدستی و حرمان به سر می بری
و دیوارهای برون را به رنگهای نشاط انگیز و تجملات گرانبها آراسته ای ؟
حیف است چنان خراجی هنگفت
بر چنین اجاره ای کوتاه ، که از خانه ي تن کردی.
آیا این تن را طعمه مار و مور نمی بینی ؟
که هر چه بر آن بیفزایی ، بر میراث موران خواهد افزود
اگر پایان قصهء تن چنین است ،
ای روح من
تو بر زیان تن زیست کن ؛
بگذار تا او بکاهد و از این کاستی بر گنج درون تو بیفزاید.
این ساعات گذران را
که بر دریای مَد گرفته ، کفی بیش نیست . بفروش
و بدین بهای اقلیم ابد را به مُلک خویش درآور
از درون سیر و برخوردار شو ،
و بیش از این دیوار بیرون را به زیب و فـَر میارای.
بدین سان مرگ مردم خوار را خوراک خود کن ؛
که چون مرگ را در کام فرو بری،
دیگر هراس نیستی و بیم فنا نخواهد بود.
برای هرچه بهتر شدن مطالب سایت پیشنهاد دهید که خواننده چه نوع مطالبی هستید؟
قطعه ای از نمایشنامه اتللو ، پرده سوم ، صنه سوم
نوشته ي پيام آور بشريت " ویلیام شکسپیـر"
نام نیکو و شهرت و آبروی هر مرد و زن ، گوهر جان اوست
آن راهزن که از من بدره سیم و زر می رباید
چیزی را ربوده است ، که متاع حقیری ست
یا خود هیچ نیست که زمانی از آن من ، و زمانی از آن توست
و بنده ی هزار تن بوده و خواهد بود
اما آن کس که آبروی مرا می رباید
گوهر گرانسنگ را ربوده است ، که او را هیچ ثروت نمی بخشد
اما مرا فقیر و مِسکین می کند
از نظر اخلاقي استفاده از مطالب اين وبلاگ با ذكر آدرس www.adamantinc.blogfa.com بلامانع است
سروده زیر غزل شماره 19 ویلیام شکسپیر " است با عنوان " اژدهای آدمخوار "
ترجمه زیبای فرزانه ی زمان ، " الهی قمشه ای " ست
من شخصاً بسیار از این شعر زیبا لذت می برم. امیدوارم برای شما نیز چنین باشد
ای زمان
ای اژدهای آدمخوار
ای که پنجه شیران شرزه را در هم می شکنی
و دندان تیز پلنگان را در کامشان فرو می ریزی
و مرغ کهن روزگارِ ققنوس را در آتش خود فروزش خاکستر می کنی
و الهه زمین را بر آن می داری که فرزندان خود را فرو بلعد
و با گذار شتابان خویش فصلهای شادی و غم از پی هم جا به جای می گذاری،
ای زمان باد پای
هر ستم که خواهی بر این جهان فراخ و نعمتهای دلپذیر آن روا دار
اما تو را از یک جنایت هولناک بر حذر می دارم
مبادا ارابهء خود را بر پیشانی زیبای محبوب من برانی
و با قلم کهنسال خود، بر پیشانی زیبای آن چهرهء جمیل ، خطی بنگاری.
بگذار تا این نمودار زیبا برای نسلهای آینده
همچنان پاک و بی آلایش برقرار بماند.
اما نه ، ای زال پیـر
با او نیز هر جور و ستم که توانی به جای آر
زیرا آن معشوق در شعر من تا ابد جوان و شاداب خواهد ماند
و تو را در این جایگاه بر او دستی نخواهد بود
از نظر اخلاقي استفاده از مطالب اين وبلاگ با ذكر آدرس www.adamantinc.blogfa.com بلامانع است
شعر بسيار زيباي از محیی الدین ابن عربی و با ترجمه زيباي
حسین الهي قمشه ای انتخاب كردم كه اميدوارم الگوئي براي زندگي همه ما باشد
قلب من پذیرای تمام صورت هاست
قلب من چراگاهی است برای غزالان وحشی
و صومعه ای است برای راهبان ترسا
ومعبدی است برای بت پرستان
و کعبه ای است برای حاجیان
قلب من الواح مقدس تورات است
و کتاب آسمانی قرآن
دین من عشق است
و مرکب عشق مرا به هر کجا كه خواهد ، سوق می دهد
و این است ایمان و مذهب من
از نظر اخلاقي استفاده از مطالب وبلاگ با ذكر آدرسadamantinc.blogfa.com بلامانع است
داستان زیر را به همه ی مادران این کره خاکی ، به ویژه مادران بی فرزندی تقدیم می کنم
که چشم انتظار کودکشان اشک می ریزند
و افسوس که حیوانات دو پا ، و درنده ی خیابانها ؛ از این نعمت نیز ، بی بهره مانده اند
روزی حضرت موسی در خلوت خویش از خدایش سوال کرد :
آیا کسی هست که با من در بهشت همنشین باشد؟
خطاب می رسد . آری
آن شخص کیست
و باز خطاب می رسد : او مرد قصابی ست در فلان محله .
و موسی به دیدن او می رود
موسی مرد قصاب را ملاقات می کند و به او می گوید :
من مسافری گم کرده راه هستم آیا می توانم شبی را مهمان تو باشم ؟
قصاب در جواب می گوید ؛ مهمان حبیب خداست ،
لختی صبر کن تا کارم تمام شود آنگاه با هم به خانه می رویم
موسی با کنجکاوی زیادی به مرد قصاب خیره می شود ، و می بیند
او قسمتی از گوشت ران گوسفند را برید و قسمتی از جگر او را نیز جدا کرد و کباب کرده و کنار می گذارد
ساعتی بعد قصاب می گوید : کار من تمام است ، به خانه برویم
به محض ورود به خانه به موسی می گوید : لحظه ای تامل کن !
موسی می بیند ، طنابی را به درختی در حیاط بسته ، آن را باز می کند و آرام آرام طناب را شُل کرد
شیئ در وسط توری نظر موسی را جلب کرد
وقتی تور به وسط حیات رسید . پیرزنی را در میان آن دید
با مهربانی دستی به صورت پیر زن کشید
سپس با آرامش و صبر مقداری کباب به او داد . دست و صورتش و جایش را تمیز کرد و
خطاب به پیرزن گفت : مادر جان ، دیگر چیزی نمی خواهی ؟
و پیرزن می گوید : پسرم اِن شاءالله که در بهشت همنشین موسی شوی !
چه دعایی !! آخر من کجا و بهشت کجا ؟ آن هم با موسی
موسی لبخندی زد و گفت : من موسی هستم .
و تو یقیناٌ به خاطر دعای مادر ، در بالاترین جایگاه بهشت ، در کنار من خواهی بود.
" سِپندار مَزدگان " مبارک
برای هرچه بهتر شدن مطالب سایت پیشنهاد دهید که خواننده چه نوع مطالبی هستید؟
مطلب زیر ترجمه غزل شماره 29 " ویلیام شکسپیر" هست
آن را با تمام وجودم به پدر و مادر عزیزترم تقدیم می کنم
که دنیا را ، جز برای آنها و جز با آنها نمی خواهم
هر زمان که از جور روزگار
و رسوایی میان مردمان ، در گوشه تنهایی ،
بر بی نوایی خود اشک می ریزیم
و گوش ناشنوای آسمان را با فریادهای بی حاصل خویش می آزارم
و بر خود می نگرم و بر بخت خویش نفرین می فرستم
و آرزو می کنم که ای کاش چون آن دیگری بودم
که دلش از من امیدوارتر ، و قامتش موزون تر و دوستانش بیشتر است
و ای کاش هنر این یک
و شکوه و شوکت آن دیگری ازآن من بود؛
در این اوصاف چنان خود را محروم می بینم
که حتی از آنچه بیشترین نصیب را برده ام
کمترین خرسندی احساس نمی کنم.
اما در همین حال که خود را چنین خوار و حقیر می بینم ،
از بخت نیک ، حالی به یاد تو می افتم ؛
آنگاه روح من ، همچون چکاوک سحرخیز ، از خاک تیره اوج گرفته
بر دروازه بهشت سرود می خواند
و با یاد عشق تو چنان دولتی به من دست می دهد
که شان سلطانی به چشمم خوار می آید
و از سودای مقام خود با پادشاهان عار دارم
" سِپندار مَزدگان " مبارک
برای هرچه بهتر شدن مطالب سایت پیشنهاد دهید که خواننده چه نوع مطالبی هستید؟
شعر زیر با عنوان : تکرار عشق ؛ غزل شماره 76 "ویلیام شکسپیر" و
برگرفته از کتاب قلمرو زرین است
ای محبوب ،
چرا شعر من اینچنین از غرور و شکوه نوین خالی است ،
چرا اینچنین از اطوار گوناگون و شتاب و جنبش بی بهره است،
چرا با گذشت زمان به روشهای نویافته و ترکیبات شگفت ، التفاتی نمی کنم
چرا ابداع و اختراع را یک سو نهاده ام
و پیوسته همان یک سخن را بیش نمی گویم
چندان که گویی هر کلمه نام مرا فاش می کند
و نشان می دهد که در کجا زاده شده و از کجا نشئت گرفته است.
ای یار عزیز ،
بدان که من پیوسته از تو می نویسم
و گفتگوی من همه از عشق توست
از این رو چاره چیست
جز آنکه کلمات کهن را در جامه ی نو بیارآیم
و آنچه را از پیش خرج کرده ام ، بار دیگر صرف کنم ،
زیرا آنچنان که خورشید هر روز هم نو و هم کهنه است
عشق من نیز همان را که از پیش گفته است تکرار می کند.
داستان زیر با عنوان " عقل و عشق " از کتاب پیامبر، نوشته ی " جبران خلیل جبران "
و ترجمه حکیم گران قدر " الهی قمشه ای " انتخاب شده
آنگاه راهبه ای از نو برخاست و گفت ای پیر روشن ضمیر از ماهیت عقل و عشق سخن بگوی .
پیامبر گفت :
روح شما اغلب میدان نبردی است که در آن عقل و منطق با شوق و عشق در جنگ و ستیزند.
کاش می توانستم در میدان روح شما میانجـی باشم
و این رقابت و ناهماهنگی را میان قوای قدسی وجودتان به وحدت و آهنگ بدل کنم .
اما چگونه در این کار توفیق خواهم یافت ، مگر آنکه شما خود در این میانه صلح آفرین باشید
و عاشق همهء ارکان هستی خویش .
و در یابید که عقل سکان و عشق بادبان کشتی روح شماست .
اگر سکان یا بادبان کشتی شما بشکند ، دستخوش امواج و تلاطم دریا خواهید شد
و یا در وسط اوقیانوسی بی حرکت بر جای خواهید ماند
اگر عقل به تنهائی در وجود شما فرمانروا شود، شما را زندان و زنجیر خواهد بود.
و عشق اگر در سایه عنایت عقل نباشد شعله ای است که خود را خاکستر خواهد کرد.
پس بگذارید که روح شما عقل را تا عرش عشق تعالی بخشد . تا او نیز بتواند به شادی آواز سر دهد .
و بگذارید که روح شما شعله عشق را با عقل هدایت کند تا عشق با رستاخیز روزانه اش هر بامداد
همچون ققنوس آتش زاد از خاکستر وجود خویش بال به آسمان کشد.
شایسته آن است که منطق و شوق یا عقل وعشق همچون دو مهمان عزیز در خانه شما با هم زندگی کنند
هنگامی که در میان تپه ها زیر سایهء سپیدارها می نشینید و در فضای امن و آرامش مزارع و چمنزارهای دور دست سهیم می شوید ،
بگذارید قلب شما در سکوت بگوید که « خداوند بر سـریر عقل نشسته است »
و هنگامی که طوفان از راه می رسد و بادهای سخت ، جنگل را می لرزاند و رعد و برق ، از شکوه و عظمت آسمان حکایت می کند ، بگذارید قلب شما با هیبت و هراس بگوید
« خداوند در طوفان عشق حرکت می کند »
و چون شما نیز نسیمی از سپهر خداوندی و برگی از جنگل الهی هستید ، باید که در عقل ساکن و در شوق حرکت کنید .
برای هرچه بهتر شدن مطالب سایت پیشنهاد دهید که خواننده چه نوع مطالبی هستید؟
شعر زیبای زیر از شاعری گمنام است که اشاره با آیه ای از کتاب مقدس ، در بخش ( پیدایش ) داره
و خداوند زن را از پهلوی چپ مرد آفرید
نه از سر او ، تا فرمانروای او گردد
نه از پای او ، تا لگد کوب امیال او گردد
بلکه از پهلوی او ، تا برابر او باشد
و از زیر بازوی او تا ، تا در حمایت او باشد
و از نزدیک ترین نقطه به قلب او ، تا معشوق او باشد
برای هرچه بهتر شدن مطالب سایت پیشنهاد دهید که خواننده چه نوع مطالبی هستید؟
گزیده هائی از انجیل متی را انتخاب کردم امیدوارم شما هم مدهوش از این عطر بهشتی شوید
متی یکی از حواریون مسیح بود . که قبل از آن باجگیری و زورگیری می کرد .
روزی مسیح از او خواست تا از پیروان او باشد و او نیز پذیرفت
انجیلی که می خوانید . توسط متی جمع آوری شده
باب 7 آیه 7
مسیح می فرماید :
بخواهید تا به شما داده شود. بجوئید تا بیابید . در بزنید تا به روی شما باز شود.
زیرا هر چیزی بخواهید بدست خواهید آورد . هرکه بجوید خواهد یافت .
(اگر چیزی که زندگی به شما می دهد کم است ، بخاطر این است که شما کم خواسته اید )
باب 6 آیه 1 تا 4
مراقب باشید که اعمال نیک خود را در انظار مردم انجام ندهی ، تا شما را ببینند و تحسین کنند
زیرا در اینصورت نزد پدر آسمانی تان اجری نخواهید داشت
هرگاه به فقیری کمک می کنید در هر محفلی داد سخن سر مده ، چون به این ترتیب
اجری را که می بایست از خدا بگیری ، از مردم گرفته ای
اما وقتی به کسی صدقه ای می دهی،
نگذار حتی دست چپت از کاری که دست راستت می کند ، آگاه شود
تا نیکوئی تو در نهان باشد. آنگاه پدر آسمانی که امور نهان را می بیند ، تو را اجر خواهد داد
در میخانه بِبستند خدایا مَپسند که در خانه تزویر و ریا بگشایند
باب 9 آیه 13
مسیح به پیروانش می فرماید :
بروید کمی در مورد این آیه ی آسمانی فکر کنید ، که خداوند می فـرماید :
من از شما هدیه و قربانی نمی خواهم . بلکه دلسوزی و ترحم می خواهم
( بهترین هدیه برای خوشنودی خداوند ، بخشش و ترحم در حق دیگران است )
برای هرچه بهتر شدن مطالب سایت پیشنهاد دهید که خواننده چه نوع مطالبی هستید؟
گزیده ای از انجیل یوحنا
یوحنا ؛ این شاگرد مسیح که سراسر وجودش با محبت خدا آمیخته بود.
بی شک بهترین و نزدیک ترین فرد به عیسی مسیح بود
باب 1 آیه 1
در اَزل پیش از آنکه چیزی پدید آید، « کلمه » وجود داشت ؛ و نزد خدا بود
او همواره زنده بود ،
و او خداست
هر چه هست توسط او آفریده شده و چیزی نیست که توسط او نیآفریده شده باشد
زندگی جاوید در اوست و این زندگی به همه مردم نور می بخشد.
او همان نوریست که در تاریکی می درخشد و تاریکی هرگز نمی تواند آن را خاموش کند
خدا ، یحیی ِ نبی را فرستاد تا این نور را به مردم معرفی کند ، و مردم به او ایمان آوردند.
یحیی آن نور نبود ، او فقط شاهدی بود تا نور را به مردم معرفی کند
اما بعد ، آن نور واقعی آمد تا به هرکس که به این دنیا می آید، بتابد
باب 1 آیه 14
« کلمه ی خدا » انسان شد و بر روی زمین و در بین ما زندگی کرد .
او لبریز از محبت و بخشش و راستی بود . ما بزرگی و شکوه او را به چشم خود دیدیم
باب 1 آیه 29
یحیی ، عیسی را دید که بسوی او می آید . پس به مردم گفت : نگاه کنید !
این همان بره ای است که خدا فرستاده تا برای آمرزش گناهان تمام مردم دنیا قربانی شود
برای هرچه بهتر شدن مطالب سایت پیشنهاد دهید که خواننده چه نوع مطالبی هستید؟
این مطلب را به مناسبت کریسمس از انجیل متی انتخاب کردم .
به راستی این کلمات آسمانیست
انجیل متی ، باب 5 : آیه 21 تا 48
مسیح به شاگردانش می فرماید :
گفته شده که هر کس مرتکب قتل شده است ، محکوم به مرگ می باشد
اما من می گویم : که حتی اگر نسبت به برادر خود خشمگین شوی و بر او فریاد بزنی
باید تو را محاکمه کرد و اگر برادر خود را ابله خطاب کنی باید تو را به دادگاه برد
و اگر به دوستت ناسزا بگوئی سزایت آتش جهنم می باشد.
پس اگر نذری داری و می خواهی گوسفندی در خانه خدا قربانی کنی
و همان لحظه به یادت آید که دوستت از تو رنجیده است گوسفند را نزد قربانگاه رها کن
و اول برو از دوستت عذر خواهی کن و با او آشتی کن، و بعد نذر خود را نزد خدا تقدیم کن
آیه 33
باز گفته شده که قسم دروغ نخور . هر گاه به نام خدا قسم یاد کنی ، آن را وفا کن .
اما من می گویم : هیچگاه قسم نخور نه به آسمان که تخت خداست و نه به زمین که پای انداز اوست
و نه به اورشلیم که شهر آن پادشاه بزرگ است
به هیچ یک از اینها سوگند یاد مکن ، به سر خود نیز قسم مخور ،
زیرا قادر نیستی حتی موئی را سفید یا سیاه کرده
فقط بگو بلی یا خیر ، همین کافیست
اما اگر برای سخنی که می گوئی قسم بخوری . نشان می دهی که نیرنگی در کار است
آیه 38 :
گفته شده که اگر کسی چشم دیگری را کور کند ، باید چشم او را کور کرد
و اگر دندان کسی را بشکند باید دندانش را شکست
اما من می گویم : اگر کسی به تو زور گوید با او مقاومت نکن
حتی اگر به گونه چپ تو سیلی زده گونه راستت را پیش ببر تا به او نیز سیلی بزند
اگر کسی تو را به دادگاه بکشاند تا پیراهنت را بگیرد . عبا ی خود را نیز به او ببخش
اگر یک سرباز رومی به تو دستور دهد باری را به مسافت یک مایل حمل کنی ، تو دو مایل حملش کن
اگر کسی از تو چیزی خواست به او بده . و اگر از تو قرض خواست او را دست خالی روانه مکن
آیه 43
شنیده اید که می گویند با دوستان خود دوست باش و با دشمنان خود دشمن
اما من می گویم : که دشمنان خود را دوست بدارید
و هر که شما را لعنت کند برای او دعای برکت کنید. به آنانی که از شما نفرت دارند نیکی کنید .
و برای آنانی که به شما ناسزا می گویند و شما را آزار می دهند. دعای خیر نمائید
اگر چنین کنید : فرزندان راستین پدر آسمانی خود خواهید بود
زیرا او آفتاب خود را بر همه می تاباند
چه بر خوبان و چه بر بدان
باران خود را نیز بر نیکوکاران و ظالمان می باراند
اگر فقط آنانی را که شما را دوست می دارند محبت کنید
چه برتری بر مردمان پست دارید . زیرا ایشان نیز چنین می کنند
اگر فقط با دوستان خود دوستی کنید با کافران چه فرقی دارید زیرا اینان نیز چنین می کنند
پس شما هم کامل باشید
همان گونه که پدر آسمانی شما کامل است
برای هرچه بهتر شدن مطالب سایت پیشنهاد دهید که خواننده چه نوع مطالبی هستید؟
شعری که برای شما انتخاب کردم از غزلیات جبران خلیل جبران، و ترجمه الهی قمشه ای در زمستان 86، در مقدمه کتاب پیامبر
سکوت من ترانه من است
سکوت من، خود سرود و ترانه من است
و گرسنگی من، همان سیری من است
و آب در تشنگی من جریان دارد
و در هوشیاری من مستیهاست
و عروسیهاست در فغان و شٍکوهء من
و دیدارهاست در غربتِ تنهائیم
و پنهانی من عین ظهور
و ظهور من پُِراز حجاب است
چه بسیار که از غمها شِکوه می کنم
و قلبم بدان غمها به خود می بالد
چه بسیار که می گریم و دندانهایم به خنده رخ می نمایند
و چه بسیار که در آرزوی دوست دلم پَر می کشد
و دوست در کنارم نشسته است
و چه بسیار که چیزی را طلب می کنم
و آن چیز در حلقه نگین من است
امیدوارم لذت برده باشید و نظر خود را در پایان برایم بنویسید![]()
آنگاه میترا گفت از عشق بگو :
.
.
هر زمان که عشق اشارتی به شما کرد در پی آن بشتابید
هر چند راه او سخت و نا هموار است
و هر زمان که بالهای عشق شما را در برگرفت خود را به او سپارید
هر چند که تیغهای پنهان در بالش ممکن است شما را مجروح کند
و هر زمان که عشق با شما سخن گوید او را باور کنید
هرچند دعوت او رویاهای شما را چون باد مغرب در هم کوبد و باغ شما را خزان کند.
زیرا عشق چنانچه شما را تاج بر سر می نهد به صلیب نیز می کشد.
و چنانچه شما را می رویاند شاخ و برگ شما را هَرَس می کند
و چنانچه تا بلندای درخت وجودتان بالا می رود و ظریف ترین شاخه های شما را که در آفتاب می رقصد نوازش می کند
همچنین تا عمیق ترین ریشه های شما پائین می رود و آنها را که به زمین چسبیده اند تکان می دهد
.
.
.
اما اگر از ترس بلا و آزمون . تنها طالب آرامش ها و لذتهای عشق باشید
خوشتر آنکه عریانی خویش بپوشانید
و از دم تیغ خرمن کوب عشق بگریزید
به دنیائی که از گردش فصلها در آن نشانی نیست
جائی که شما می خندید اما تمامی خنده خود را بر لب نمی آورید
و می گریید اما تمامی اشکهای خود را فرو نمی ریزید
.
.
.
اما اگر شما عاشقید و آرزوئی می جوئید
.
.
.
آرزو کنید که سپیده دم برخیزید و بالهای قلبتان را بگشائید
و سپاس گوئید که یک روز دیگر از حیات عشق به شما عطا شده است
آرزو کنید که که هنگام ظهر بیارامید و به وجد و هیجان عشق بیاندیشید
آرزو کنید که شب هنگام با دلی حق شناسو پر سپاس به خانه باز آیید
و به خواب روید با دعایی در دل برای معشوق و آوازی بر لب در ستایش او.
خلاصه ای از کتاب پیامبر – عشق – نوشته جبران خلیل جبران – ترجمه دکتر الهی قمشه ای
اهل کاشانم
روزگارم بد نیست
تکه نانی دارم خرده هوشی سر سوزن شوقی
مادری دارم بهتراز برگ درخت
دوستانی بهتر از آب روان
و خدایی که دراین نزدیکی است
لای این شب بوها پای آن کاج بلند
روی آگاهی آب روی قانون گیاه
من مسلمانم
قبله ام یک گل سرخ
جانمازم چشمه مهرم نور
دشت سجاده من
من وضو با تپش پنجره ها می گیرم
در نمازم جریان دارد ماه جریان دارد طیف
سنگ از پشت نمازم پیداست
همه ذرات نمازم متبلور شده است
من نمازم را وقتی می خوانم
که اذانش را باد گفته باشد سر گلدسته سرو
من نمازم را پی تکبیره الاحرام علف می خوانم
پی قد قامت موج
کعبه ام بر لب آب
کعبه ام زیر اقاقی هاست
کعبه ام مثل نسیم باغ به باغ می رود شهر به شهر
حجرالاسود من روشنی باغچه است
اهل کاشانم
پیشه ام نقاشی است
گاه گاهی قفسی می سازم با رنگ می فروشم به شما
تا به آواز شقایق که در آن زندانی است
دل تنهایی تان تازه شود
چه خیالی چه خیالی ... می دانم
پرده ام بی جان است
خوب می دانم حوض نقاشی من بی ماهی است
اهل کاشانم
نسبم شاید برسد
به گیاهی در هند به سفالینه ای از خک سیلک
نسبم شاید به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد
پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها پشت دو برف
پدرم پشت دو خوابیدن در مهتابی
پدرم پشت زمانها مرده است
پدرم وقتی مرد آسمان آبی بود
مادرم بی خبر از خواب پرید خواهرم زیبا شد
پدرم وقتی مرد پاسبان ها همه شاعر بودند
مرد بقال از من پرسید : چند من خربزه می خواهی ؟
من از او پرسیدم : دل خوش سیری چند ؟
پدرم نقاشی می کرد
تار هم می ساخت تار هم میزد
خط خوبی هم داشت
باغ ما در طرف سایه دانایی بود
باغ ما جای گره خوردن احساس و گیاه
باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس و ایینه بود
باغ ما شاید قوسی از دایره سبز سعادت بود
میوه کال خدا را آن روز می جویدم در خواب
آب بی فلسفه می خوردم
توت بی دانش می چیدم
تا اناری ترکی بر می داشت دست فواره خواهش می شد
تا چلویی می خواند سینه از ذوق شنیدن می سوخت
گاه تنهایی صورتش را به پس پنجره می چسبانید
شوق می آمد دست در گردن حس می انداخت
فکر بازی می کرد
زندگی چیزی بود مثل یک بارش عید یک چنار پر سار
زندگی در آن وقت صفی از نور و عروسک بود
یک بغل آزادی بود
زندگی در آن وقت حوض موسیقی بود
طفل پاورچین پاورچین دور شد کم کم در کوچه سنجاقک ها
بار خود را بستم رفتم از شهر خیالات سبک بیرون دلم از غربت سنجاقک پر
من به مهمانی دنیا رفتم
من به دشت اندوه
من به باغ عرفان
من به ایوان چراغانی دانش رفتم
رفتم از پله مذهب بالا
تا ته کوچه شک
تا هوای خنک استغنا
تا شب خیس محبت رفتم
من به دیدار کسی رفتم در آن سر عشق
رفتم ‚ رفتم تا زن
تا چراغ لذت
تا سکوت خواهش
تا صدای پر تنهایی
چیزها دیدم در روی زمین
کودکی دیدم ماه را بو می کرد
قفسی بی در دیدم که در آن روشنی پرپر می زد
نردبانی که از آن عشق می رفت به بام ملکوت
من زنی را دیدم نور در هاون می کوبید
ظهر در سفره آنان نان بود سبزی بود دوری شبنم بود کاسه داغ محبت بود
من گدایی دیدم در به در می رفت آواز چکاوک می خواست
و سپوری که به یک پوسته خربزه می برد نماز
بره ای را دیدم بادبادک می خورد
من الاغی دیدم ینجه را می فهمید
در چراگاه نصیحت گاوی دیدم سیر
شاعری دیدم هنگام خطاب به گل سوسن می گفت شما
من کتابی دیدم واژه هایش همه از جنس بلور
کاغذی دیدم از جنس بهار
موزه ای دیدم دور از سبزه
مسجدی دور از آب
سر بالین فقیهی نومید کوزه ای دیدم لبریز سوال
قاطری دیدم بارش انشا
اشتری دیدم بارش سبد خالی پند و امثال
عارفی دیدم بارش تننا ها یا هو
من قطاری دیدم روشنایی می برد
من قطاری دیدم فقه می بردو چه سنگین می رفت
من قطاری دیدم که سیاست می برد و چه خالی می رفت
من قطاری دیدم تخم نیلوفر و آواز قناری می برد
و هواپیمایی که در آن اوج هزاران پایی
خک از شیشه آن پیدا بود
ککل پوپک
خال های پر پروانه
عکس غوکی در حوض
و عبور مگس از کوچه تنهایی
خواهش روشن یک گنجشک وقتی از روی چناری به زمین می اید
و بلوغ خورشید
و هم آغوشی زیبای عروسک با صبح
پله هایی که به گلخانه شهوت می رفت
پله های که به سردابه الکل می رفت
پله هایی که به قانون فساد گل سرخ
و به ادرک ریاضی حیات
پله هایی که به بام اشراق
پله هایی که به سکوی تجلی می رفت
مادرم آن پایین
استکان ها را در خاطره شط می شست
شهر پیدا بود
رویش هندسی سیمان ‚ آهن ‚ سنگ
سقف بی کفتر صدها اتوبوس
گل فروشی گلهایش را می کرد حراج
در میان دو درخت گل یاس شاعری تابی می بست
پسری سنگ به دیوار دبستان میزد
کودکی هسته زردآلو را روی سجاده بیرنگ پدر تف می کرد
و بزی از خزر نقشه جغرافی آب می خورد
بنددرختی پیدا بود : سینه بندی بی تاب
چرخ یک گاری در حسرت واماندن اسب
اسب در حسرت خوابیدن گاری چی
مردگاریچی در حسرت مرگ
عشق پیدا بود موج پیدا بود
برف پیدابود دوستی پیدا بود
کلمه پیدا بود
آب پیدا بود عکس اشیا در آب
سایه گاه خنک یاخته ها در تف خون
سمت مرطوب حیات
شرق اندوه نهاد بشری
فصل ولگردی در کوچه زن
بوی تنهایی در کوچه فصل
دست تابستان یک بادبزن پیدا بود
سفره دانه به گل
سفر پیچک این خانه به آن خانه
سفر ماه به حوض
فوران گل حسرت از خک
ریزش تک جوان ازدیوار
بارش شبنم روی پل خواب
پرش شادی از خندق مرگ
گذر حادثه از پشت کلام
جنگ یک روزنه با خواهش نور
جنگ یک پله با پای بلند خورشید
جنگ تنهایی بایک آواز
جنگ زیبای گلابی ها با خالی یک زنبیل
جنگ خونین انار و دندان
جنگ نازی ها با ساقه ناز
جنگ طوطی و فصاحت با هم
جنگ پیشانی با سردی مهر
حمله کاشی مسجد به سجود
حمله باد به معراج حباب صابون
حمله لشکر پروانه به برنامه دفع آفات
حمله دسته سنجاقک به صف کارگر لوله کشی
حمله هنگ سیاه قلم نی به حروف سربی
حمله واژه به فک شاعر
فتح یک قرن به دست یک شعر
فتح یک باغ به دست یک سار
فتح یک کوچه به دست دو سلام
فتح یک شهربه دست سه چهار اسب سوار چوبی
فتح یک عید به دست دو عروسک یک توپ
قتل یک جغجغه روی تشک بعد از ظهر
قتل یک قصه سر کوچه خواب
قتل یک غصه به دستور سرود
قتل مهتاب به فرمان نئون
قتل یک بید به دست دولت
قتل یک شاعر افسرده به دست گل یخ
همه ی روی زمین پیدا بود
نظم در کوچه یونان می رفت
جغد در باغ معلق می خواند
باد در گردنه خیبر بافه ای از خس تاریخ به خاور می راند
روی دریاچه آرام نگین قایقی گل می برد
در بنارس سر هر کوچه چراغی ابدی روشن بود
مردمان را دیدم
شهر ها را دیدم
دشت ها را کوهها را دیدم
آب را دیدم خک رادیدم
نور و ظلمت را دیدم
و گیاهان را در نور و گیاهان را در ظلمت دیدم
جانور را در نور ‚ جانور را در ظلمت دیدم
و بشر را در نور و بشر را در ظلمت دیدم
اهل کاشانم اما
شهر من کاشان نیست
شهر من گم شده است
من با تاب من با تب
خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ام
من دراین خانه به گم نامی نمنک علف نزدیکم
من صدای نفس باغچه را می شنوم
و صدای ظلمت را وقتی از برگی می ریزد
و صدای سرفه روشنی از پشت درخت
عطسه آب از هر رخنه ی سنگ
چک چک چلچله از سقف بهار
و صدای صاف ‚ باز و بسته شدن پنجره تنهایی
و صدای پک ‚ پوست انداختن مبهم عشق
مترکم شدن ذوق پریدن در بال
و ترک خوردن خودداری روح
من صدای قدم خواهش را می شونم
و صدای پای قانونی خون را در رگ
ضربان سحر چاه کبوترها
تپش قلب شب آدینه
جریان گل میخک در فکر
شیهه پک حقیقت از دور
من صدای وزش ماده را می شنوم
و صدای کفش ایمان را در کوچه شوق
و صدای باران را روی پلک تر عشق
روی موسیقی غمنک بلوغ
روی اواز انارستان ها
و صدای متلاشی شدن شیشه شادی در شب
پاره پاره شدن کاغذ زیبایی
پر و خالی شدن کاسه غربت از باد
من به آغاز زمین نزدیکم
نبض گل ها را می گیرم
آشنا هستم با سرنوشت تر آب عادت سبز درخت
روح من در جهت تازه اشیا جاری است
روح من کم سال است
روح من گاهی از شوق سرفه اش می گیرد
روح من بیکاراست
قطره های باران را ‚ درز آجرها را می شمارد
روح من گاهی مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد
من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن
من ندیدم بیدی سایه اش را بفروشد به زمین
رایگان می بخشد نارون شاخه خود را به کلاغ
هر کجا برگی هست شور من می شکفد
بوته خشخاشی شست و شو داده مرا در سیلان بودن
مثل بال حشره وزن سحر را میدانم
مثل یک گلدان می دهم گوش به موسیقی روییدن
مثل زنبیل پر از میوه تب تند رسیدن دارم
مثل یک میکده در مرز کسالت هستم
مثل یک ساختمان لب دریا نگرانم به کشش های بلند ابدی
تا بخواهی خورشید تا بخواهی پیوند تا بخواهی تکثیر
من به سیبی خشنودم
و به بوییدن یک بوته بابونه
من به یک اینه یک بستگی پک قناعت دارم
من نمی خندم اگر بادکنک می ترکد
و نمی خندم اگر فلسفه ای ماه را نصف می کند
من صدای پر بلدرچین را می شناسم
رنگ های شکم هوبره را اثر پای بز کوهی را
خوب می دانم ریواس کجا می روید
سار کی می اید کبک کی می خواند باز کی می میرد
ماه در خواب بیابان چیست
مرگ در ساقه خواهش
و تمشک لذت زیر دندان هم آغوشی
زندگی رسم خوشایندی است
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ
پرشی دارد اندازه عشق
زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یادمن و تو برود
زندگی جذبه دستی است که می چیند
زندگی نوبر انجیر سیاه در دهان گس تابستان است
زندگی بعد درخت است به چشم حشره
زندگی تجربه شب پره در تاریکی است
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد
زندگی سوت قطاری است که درخواب پلی می پیچد
زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست
خبر رفتن موشک به فضا
لمس تنهایی ماه
فکر بوییدن گل در کره ای دیگر
زندگی شستن یک بشقاب است
زندگی یافتن سکه دهشاهی در جوی خیابان است
زندگی مجذور اینه است
زندگی گل به توان ابدیت
زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما
زندگی هندسه ساده و یکسان نفسهاست
هر کجا هستم باشم
آسمان مال من است
پنجره فکر هوا عشق زیمن مال من است
چه اهمیت دارد
گاه اگر می رویند
قارچ های غربت ؟
من نمی دانم که چرا می گویند : اسب حیوان نجیبی است کبوتر زیباست
و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست
گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد
چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید
واژه ها را باید شست
واژه باید خود باد ‚ واژه باید خود باران باشد
چترها را باید بست
زیر باران باید رفت
فکر را خاطره را زیر باران باید برد
با همه مردم شهر زیر باران باید رفت
دوست را زیر باران باید برد
عشق را زیر باران باید جست
زیر باران باید با زن خوابید
زیر باران باید بازی کرد
زیر باران باید چیز نوشت حرف زد نیلوفر کاشت
زندگی تر شدن پی در پی
زندگی آب تنی کردن در حوضچه کنون است
رخت ها را بکنیم
آب در یک قدمی است
روشنی را بچشیم
شب یک دهکده را وزن کنیم خواب یک آهو را
گرمی لانه لک لک را ادرک کنیم
روی قانون چمن پا نگذاریم
در موستان گره ذایقه را باز کنیم
و دهان را بگشاییم اگر ماه درآمد
و نگوییم که شب چیز بدی است
و نگوییم که شب تاب ندارد خبر از بینش باغ
و بیاریم سبد
ببریم این همه سرخ این همه سبز
صبح ها نان و پنیرک بخوریم
و بکاریم نهالی سر هر پیچ کلام
و بپاشیم میان دو هجا تخم سکوت
و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی اید
و کتابی که در آن پوست شبنم تر نیست
و کتابی که در آن یاخته ها بی بعدند
و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد
و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون
و بدانیم اگر کرم نبود زندگی چیزی کم داشت
و اگر خنج نبود لطمه می خورد به قانون درخت
و اگر مرگ نبود دست ما در پی چیزی می گشت
و بدانیم اگر نور نبود منطق زنده پرواز دگرگون می شد
و بدانیم که پیش از مرجان خلایی بود در اندیشه دریا ها
و نپرسیم کجاییم
بو کنیم اطلسی تازه بیمارستان را
و نپرسیم که فواره اقبال کجاست
و نپرسیم چرا قلب حقیقت آبی است
و نپرسیم پدرهای پدرها چه نسیمی چه شبی داشته اند
پشت سرنیست فضایی زنده
پشت سر مرغ نمی خواند
پشت سر باد نمی اید
پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است
پشت سر روی همه فرفره ها خک نشسته است
پشت سر خستگی تاریخ است
پشت سر خاطره ی موج به ساحل صدف سرد سکون می ریزد
لب دریا برویم
تور در آب بیندازیم
وبگیریم طراوت را از آب
ریگی از روی زمین برداریم
وزن بودن را احساس کنیم
بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم
دیده ام گاهی در تب ماه می اید پایین
می رسد دست به سقف ملکوت
دیده ام سهره بهتر می خواند
گاه زخمی که به پا داشته ام
زیر و بم های زمین را به من آموخته است
گاه در بستر بیماری من حجم گل چند برابر شده است
و فزون تر شده است قطر نارنج شعاع فانوس
و نترسیم از مرگ
مرگ پایان کبوترنیست
مرگ وارونه یک زنجره نیست
مرگ در ذهن اقاقی جاری است
مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد
مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید
مرگ با خوشه انگور می اید به دهان
مرگ در حنجره سرخ - گلو می خواند
مرگ مسوول قشنگی پر شاپرک است
مرگ گاهی ریحان می چیند
مرگ گاهی ودکا می نوشد
گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد
و همه می دانیم
ریه های لذت پر کسیژن مرگ است
در نبندیم به روی سخن زنده تقدیر که از پشت چپر های صدا می شنویم
پرده را برداریم
بگذاریم که احساس هوایی بخورد
بگذاریم بلوغ زیر هر بوته که می خواهد بیتوته کند
بگذاریم غریزه پی بازی برود
کفش ها رابکند و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد
بگذاریم که تنهایی آواز بخواند
چیز بنویسد
به خیابان برود
ساده باشیم
ساده باشیم چه در باجه یک بانک چه در زیر درخت
کار مانیست شناسایی راز گل سرخ
کار ما شاید این است
که در افسون گل سرخ شناور باشیم
پشت دانایی اردو بزنیم
دست در جذبه یک برگ بشوییم و سر خوان برویم
صبح ها وقتی خورشید در می اید متولد بشویم
هیجان ها را پرواز دهیم
روی ادرک ‚ فضا ‚ رنگ صدا پنجره گل نم بزنیم
آسمان را بنشانیم میان دو هجای هستی
ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم
بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم
نام را باز ستانیم از ابر
از چنار از پشه از تابستان
روی پای تر باران به بلندی محبت برویم
در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم
کار ما شاید این است
که میان گل نیلوفر و قرن
پی آواز حقیقت بدویم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
درغربت اگر مرگ بگیرد بدن من . غسال بگوید که شوید بدن من
تابوت مرا جای بلندی بگذارید. تا باد برد بوی مرا بر وطن من
شعری از زنده یاد " محمد باقر آرین " ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
هر چیزی در این دنیا ماهیتی داره و اگه ماهیتش رو ازش بگیری به چیز دیگه ای تبدیل میشه
درخت ماهیت جنگل هست و اگه درخت رو از جنگل بگیری دیگه به اونجا جنگل نمیگن . ..
میگن بیابون
آب هم ماهیت دریاست و اگه آب رو از دریا بگیری دیگه به اونجا دریا نمیگن ... میگن صحرا .
میگن شوره زار
صخره ماهیت کوه هاست و اگه صخرها رو از کوه بگیری دیگه به اونجا کوه نمیگن .
میگن کویر . میگن دشت صاف
سختی و تلاش ، درد و رنج . ماهیت زندگی انسان هاست
و اگه سختی و تلاش رو از زندگی بگیری دیگه به اون زندگی نمیگن . میگن مرگ
فقط مرده ها تلاش نمی کنند و رنج نمی کشند و آروم خوابیدن
مرده رو نمی شه دوباره کشت
در بند آن نه ایم که دشنام یا دعاست ---- یادش بخیر ، هر که ز ما یاد کرد . .