داستان زیر را به همه ی مادران این کره خاکی ، به ویژه مادران بی فرزندی تقدیم می کنم

که چشم انتظار کودکشان اشک می ریزند

و افسوس که حیوانات دو پا ، و درنده ی خیابانها ؛ از این نعمت نیز ، بی بهره مانده اند

 

روزی حضرت موسی در خلوت خویش از خدایش سوال کرد :

آیا کسی هست که با من در بهشت همنشین باشد؟

خطاب می رسد . آری

آن شخص کیست

و باز خطاب می رسد : او مرد قصابی ست در فلان محله .

و موسی به دیدن او می رود

موسی مرد قصاب را ملاقات می کند و به او می گوید :

من مسافری گم کرده راه هستم آیا می توانم شبی را مهمان تو باشم ؟

قصاب در جواب می گوید ؛ مهمان حبیب خداست ،

لختی صبر کن تا کارم تمام شود آنگاه با هم به خانه می رویم

موسی با کنجکاوی زیادی به مرد قصاب خیره می شود ، و می بیند

او قسمتی از گوشت ران گوسفند را برید و قسمتی از جگر او را نیز جدا کرد و کباب کرده و کنار می گذارد

ساعتی بعد قصاب می گوید : کار من تمام است ، به خانه برویم

به محض ورود به خانه به موسی می گوید : لحظه ای تامل کن !

موسی می بیند ، طنابی را به درختی در حیاط بسته ، آن را باز می کند و آرام آرام طناب را شُل کرد

شیئ در وسط توری نظر موسی را جلب کرد

وقتی تور به وسط حیات رسید . پیرزنی را در میان آن دید

با مهربانی دستی به صورت پیر زن کشید

سپس با آرامش و صبر مقداری کباب به او داد . دست و صورتش و جایش را تمیز کرد و

خطاب به پیرزن گفت : مادر جان ، دیگر چیزی نمی خواهی ؟

و پیرزن می گوید : پسرم  اِن شاءالله  که در بهشت همنشین موسی شوی !

چه دعایی !! آخر من کجا و بهشت کجا ؟ آن هم با موسی

موسی لبخندی زد و گفت : من موسی هستم .

و تو یقیناٌ به خاطر دعای مادر ، در بالاترین جایگاه بهشت ، در کنار من خواهی بود.

 

" سِپندار مَزدگان " مبارک

برای هرچه بهتر شدن مطالب سایت پیشنهاد دهید که خواننده چه نوع مطالبی هستید؟