مطلب زیر ترجمه غزل شماره 29 " ویلیام شکسپیر" هست

آن را با تمام  وجودم به پدر و مادر عزیزترم  تقدیم می کنم

که دنیا را ، جز برای آنها و جز با آنها نمی خواهم

هر زمان که از جور روزگار

و رسوایی میان مردمان ، در گوشه تنهایی ،

بر بی نوایی خود اشک می ریزیم

و گوش ناشنوای آسمان را با فریادهای بی حاصل خویش می آزارم

و بر خود می نگرم و بر بخت خویش نفرین می فرستم

 و آرزو می کنم که ای کاش چون آن دیگری بودم

که دلش از من امیدوارتر ، و قامتش موزون تر و دوستانش بیشتر است

و ای کاش هنر این یک

و شکوه و شوکت آن دیگری ازآن من بود؛

در این اوصاف چنان خود را محروم می بینم

که حتی از آنچه بیشترین نصیب را برده ام

کمترین خرسندی احساس نمی کنم.

اما در همین حال که خود را چنین خوار و حقیر می بینم ،

از بخت نیک ، حالی به یاد تو می افتم ؛

آنگاه روح من ، همچون چکاوک سحرخیز ، از خاک تیره اوج گرفته

بر دروازه بهشت سرود می خواند

و با یاد عشق تو چنان دولتی به من دست می دهد

که شان سلطانی به چشمم خوار می آید

و از سودای مقام خود با پادشاهان عار دارم

 

" سِپندار مَزدگان " مبارک

برای هرچه بهتر شدن مطالب سایت پیشنهاد دهید که خواننده چه نوع مطالبی هستید؟