تقدیم به پسر عمه عزیزم
این مطالب را به پسر عمه عزیزم تقدیم می کنم .
که مصاحبت با او ، بهترین خاطره زندگیم را رقم زد . آنگاه که به دیدار پدر بزرگم رفتم
با یزید بسطامی روزی گفت : خداوندا ؛ من شصت سال است که تو را دوست می دارم .
و آنگاه جواب آمد : ای 'با یزید ' ، ما تو را از صبح ازل دوست می داریم
و باز هم تقدیم به تو
مردی نزد " شانتا " آمد گفت : کاری کن تا من هم ، روی رود راه بروم
شانتا نزدیک او آمد و چیزی بر روی کاغذی نوشت و آن را به پشت مرد چسبانید و گفت :
نگران نباش . ایمان تو ، و این کاغذ کمک می کند که تو بر روی آب راه بروی .
اما آن زمان که ایمانت را از دست بدهی ، غرق خواهی شد.
مرد به شانتا اعتماد کرد و پایش را بر روی آب گذاشت و به راحتی روی رود گام نهاد.
مسافتی را که طی کرد ، ناگهان وسوسه شد که ببیند ،
" شانتا " بر روی کاغذ پشت او چه نوشته .
آن را برداشت و چنین خواند : ایزد راما ، به این مرد کمک کن تا از رود بگذرد
مرد فکر کرد ؛ اصلاً این « ایزد راما » ، کی هست ؟
در همان لحظه که شک ، جای ایمانش را گرفت . در آب فرو رفت و غرق شد
داستان بالا بر گرفته از خاطرات "راما کریشنا " ،
از کتاب « ماها باهارات » افسانه های مقدس "هِندو" هاست
برای هرچه بهتر شدن مطالب سایت پیشنهاد دهید که خواننده چه نوع مطالبی هستید؟
عالَم " کی اُس " ( Chaos )