سیب
سالها پیش، تلنگری چشمهای خفته ی من را بیدار کرد . داستان کوتاهی بود بر دیوار نویس کتابخانهء دانشگاه .
از اون روز ، سالهاست می گذره اما هنوز به اون فکر می کنم.
داستان اینطوری شروع می شد...
تصور کنید در پایان یک روز زیبا و لذت بخش برای استراحت ، گوشه ای دنج را انتخاب می کنید.
می نشینید و از کیف خود سیب سرخی را بیرون می آورید.
حتی تماشای آن لذت بخش است
با شادمانی گاز بزرگی از آن می زنید و مشغول جویدن می شوید ،
ناگهان نگاه شما به چیزی دوخته می شود.
کرمی میان سیب شما حرکت می کند
با عصبانیتی حق به جانبانه ، سیب را به گوشه ای پرتاب می کنید و غرغر کنان دور می شوید.
اما شما توجه نکردید !!!
آن سیب یکی از هزاران لذت زندگی شما بود که گذشت.
اما همان سیب تمام دنیا و زندگی آن کرم بود که نابود شد
+ نوشته شده در پنجشنبه ۵ آذر ۱۳۸۸ ساعت ۸:۵۳ ق.ظ توسط تورج آرین ( اطلس )
|
عالَم " کی اُس " ( Chaos )