سالها پیش، تلنگری چشمهای خفته ی من را بیدار کرد . داستان کوتاهی بود بر دیوار نویس کتابخانهء دانشگاه .

 

از اون روز ، سالهاست می گذره اما هنوز به اون فکر می کنم.

داستان اینطوری شروع می شد...

تصور کنید در پایان یک روز زیبا و لذت بخش برای استراحت ، گوشه ای دنج را انتخاب می کنید.

می نشینید و از کیف خود سیب سرخی را بیرون می آورید.

حتی تماشای آن لذت بخش است

با شادمانی گاز بزرگی از آن می زنید و مشغول جویدن می شوید ،

ناگهان نگاه شما به چیزی دوخته می شود.

کرمی میان سیب شما حرکت می کند

با عصبانیتی  حق به جانبانه ، سیب را به گوشه ای پرتاب می کنید و غرغر کنان دور می شوید.

اما شما توجه نکردید !!!

آن سیب یکی از هزاران لذت زندگی شما بود که گذشت.

 اما همان سیب تمام دنیا و زندگی آن کرم بود که نابود شد