صداي من با صداي تو آشناست
شعر زیر از شاعِر فرزانه ایران زمین " احمد شاملو " است
همان که می گفت : تمام ترس من ازمرگ . مُردن در سرزمینی ست که مزد گورکن اش از بهای آزادی بیشتر باشد
این سروده را به شهدائی تقدیم می کنم که در 16 آذر امسال در زیر خاکی خفتن
که مزد گورکن اش بیش از بهای آزادی اش بود
اشک رازيست
لبخند رازيست
عشق رازيست
اشک آن شب ، لبخند عشقم بود
قصه نيستم که بگويي
نغمه نيستم که بخواني
صدا نيستم که بشنوي
يا چيزي چنان که ببيني
يا چيزي چنان که بداني...
من درد مشترکم
مرا فرياد کن .
درخت با جنگل سخن مي گويد
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن مي گويم
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ريشه هاي ترا دريافته ام
با لبانت ، براي همه لبها سخن گفته ام
و دست هايت با دستان من آشناست
در خلوت روشن با تو گريسته ام
براي خاطر زندگان
و در گورستان تاريک با تو خوانده ام
زيباترين سرودها را
زيرا که مردگان اين سال
عاشق ترين زندگان بودند
اي دير يافته با تو سخن مي گويم
بسان ابر که با توفان
بسان علف که با صحرا
بسان باران که با دريا
بسان پرنده که با بهار
بسان درخت که با جنگل سخن مي گويد
زيرا که من
ريشه هاي تو را دريافته ام
زيرا که صداي من
با صداي تو آشناست.
عالَم " کی اُس " ( Chaos )