روزی دکتر " مارتین لوترکینگ " رهبر جنبش ضد نژادپرستی آمریکا

بسیار ناامید و غمگین به خانه آمد

همسرش با اصرار از او می پرسد ؛ چه اتفاقی افتاده ؟

مارتین جواب می دهد : فقط نا امیدم

چندی بعد همسرش در حالی که لباس مخصوص عزا بر تن داشت ، وارد اتاق شد

مارتین لوترکینگ بسیار نگران شد و پرسید : چه شده ، چرا لباس عزا به تن داری ؟

همسر پاسخ داد : نمی دانی مگـر ؟ خدا مرده است .

دکتر لوترکینگ با تعجب می پرسد : این چه حرفی ست که می زنی ، مگر می شود ؟

همسرش می گوید : اگر خدا نمرده ؛ پس چرا اینقدر ناامید و غمگینی