داستان کوتاه
روزی خرد مند چینی پیر در دشتی پوشیده از برف قدم میزد که به زن گریانی رسید ، پرسید چرا می گریی ؟ زن در پاسخ گفت : چون به زندگی ام می اندیشیدم ، به جوانی ا م ، به زیبایی ای که در آینه میدیدم ، به مردی که دوست داشتم .
زن می گفت خداوند بی رحم است که قدرت حا فظه را به انسان بخشییده است . او می دانست که من بهار عمرم را بیاد میاورم و می گریم . مرد خردمند درمیان دشت برف اگین ایستاد ، به نقطه ای خیره شد و به فکر فرو رفت . زن از گریستن دست کشید و پرسید : در آنجا چه می بینید؟
خرد مند پاسخ داد: دشتی از گل سرخ . خداوند آنگاه که قدرت حافظه را به من بخشید، بسیار سخاوتمند بود . می دانست در زمستان، همواره می توانم بهار را بیاد بیاورم …. و لبخند بزنم .
![]()
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۹ تیر ۱۳۸۳ ساعت ۳:۳ ق.ظ توسط تورج آرین ( اطلس )
|
عالَم " کی اُس " ( Chaos )