داستانی که می خوانید از کتاب " پدران، فرزندان و نوه ها "ست نوشته ی " پائولو کوئیلو* " و ترجمه " آرش حجازی* " است از انتشارات کاروان

 

آقا و خانم میمون روی شاخه درختی نشسته بودند و غروب خورشید را تماشا می کردند.

خانم میمون از آقای میمون پرسید: وقتی خورشید به افق می رسد، چه چیز باعث می شود که رنگ آسمان عوض شود؟

آقای میمون گفت: اگر بخواهم همه چیز را توضیح بدهم از زندگی می مانیم.

ساکت باش، بیا دل را به این غروب رمانتیک شاد کنیم

خانم میمون خشمگین شد " تو عقب مانده و خرافاتی هستی . هیچ توجهی به منطق نداری و فقط می خواهی از زندگی استفاده کنی "

همان لحظه هزارپایی از آنجا می گذشت. آقای میمون گفت: ( هزارپا ! موقع حرکت چطور همه پاهایت را هماهنگ با هم حرکت می دهی ؟ )

هزارپا گفت : تا حالا فکرش را نکرده ام

-         پس فکر کن . زن من توضیح می خواهد.

 

هزارپا به پاهایش نگه کرد و گفت : خوب این عظله را منقبض می کنم...

 نه نه ، این بهتر است ، بدنم را به این طرف متمایل می کنم...

هزارپا نیم ساعت تمام تلاش کرد تا توضیح بدهد که چطور پاهایش را تکان می دهد ، و مدام گیج تر و گیج تر می شد .

بعد که خواست به راهش ادامه بدهد دیگر نتوانست ، دیگر نتوانست راه برود.

خانم میمون با ناامیدی جیغ زد: می بینی چکار کردی. خواست توضیح بدهد که چطور راه می رود و حالا اصلا نمی تواند راه برود.

آقای میمون گفت: حالا می بینی چه بلائی سر کسی می آید که می خواهد توضیح همه چیز را بداند ؟

و دیگر حرف نزد و غروب خورشید را تماشا کرد

 

 

 

§     پائلو کوئیلیو نویسنده بسیار توانای برزیلی که بسیار از نوابغ درباره رمان کیمیاگر او این کتاب را یکی از نادرترین رمان های جهان می دانند که هر چند سال چنین چیزی خلق می شود

برای هرچه بهتر شدن مطالب سایت پیشنهاد دهید که خواننده چه نوع مطالبی هستید؟