داستان زیر با عنوان " چشم " برگرفته از کتاب " دیوانه " جبران خلیل جبران .

 ترجمه ی خانم " شهناز مجیدی " است

چشم روزی به دوستانش گفت : در آن سوی این دره ها کوهی پوشیده در مه می بینم، چه کوه زیبائی !

گوش به سخن شیرین او گوش داد و گفت : کوهی که می بینی کجاست ؟ من که صدایش را نمی شنوم

دست گفت : ولی من بیهوده می کوشم آن را بیابیم و لمس کنم . آنجا کوهی نیست

بینی به او گفت : نمی دانم چطور کوهی یافته ای . من بویش را نمی بویم . وجود آن محال است .

آنگاه چشم به سوئی دیگر چرخید و در دلش خندید

و حواس دیگر، بحثی بین خود برقرار کردند ، و از این گمراهی حرف زدند .

بعد از گفتگوئی دقیق همه به توافق رسیدند که : « بدون شک ، چشم عیبی پیدا کرده است »

 

 

برای هرچه بهتر شدن مطالب سایت پیشنهاد دهید که خواننده چه نوع مطالبی هستید؟