رویا
داستان زیر از جبران خلیل جبران است که در کمتر ترجمه هائی دیده شده
اما زیبائی آن ، مرا مجبور به تایپ داستان برای شما کرد . امیدوارم لذت ببرید
در میان چمنزاری در کنار نهر آب ،
قفسی را دیدم آهنین که میله های ظریف آن از دستهای صنعتگری حکایت می کرد
در یک طرف قفس پـرنده ای کوچک مرده بود
و گوشه ای دیگر یک پیاله کوچک بود که آب آن خشک و ظرفی که از دانه تهی مانده
ایستادم و سکوتی مرا در برگرفت.
با فروتنی در آن سکوت گوش فرا دادم.
هوش و ضمیر با من گفتگو کردن و پند و حکمتی گفتند
اندیشه کردم و دریافتم که پرنده ی کوچک در کنار نهر آب و در میان دشت پر نعمتِ زندگی
از تشنگی و گرسنگی جان سپرده است.
همانند ثروتمندی که در خزانه خویش زندانی شود و بر توده های زر از گرسنگی بمیرد
دمی بعد دیدم که ناگاه قفس به صورت اسکلتی در آمد
و پرنده به شکل قلب یک انسان بدل شد
و بر آن قلب زخم عمیقی بود که از آن خون می چکید.
لبه های زخم ، گویی لبهای زنی بود که غصه می خورد
آنگاه صدائی شنیدم که از آن زخم برمی خاست و چنین می گفت:
من قلب یک انسانم . انسانی اسیر عالم خاک . و خون من به فرمان آدمیان ریخته شده است
در میانه این دشت زیبا و بر ساحل این سرچشمه ی حیات
من در این قفس بشر ساخته زندانیم و در این گهواره زیباییهای آفرینش
و در میان دستهای عشق ، از غفلت و بی اعتنایی مرده ام
زیرا موهبت آن زیبایی ها و میوه ی آن عشق از من دریغ شده است
هر آنچه در من آرزویی را بیدار می کند . در اندیشه انسانها شرم آور است.
و هر آنچه در من آرزویی را بیدار می کند ، در آن اندیشه انسان شرم آور است .
و هر آنچه من در اشتیاقش می سوزم . آدمیان خار و حقیر دانسته اند
من قلب انسانم که در ظلمت سیاهچال فرامین جاهلانه عامیان زندانیم
و در بند زنجیر اوهام و خیالات باطن آنان گرفتار ، تا مرگ فرا رسد.
مرا همچون آن قفس آهنین در مهد حیات و جاذبه های بی شمارش رها کرده اند و زبانها بسته
و چشمها خشک در هنگام لبخند »»
برای هرچه بهتر شدن مطالب سایت پیشنهاد دهید که خواننده چه نوع مطالبی هستید؟
عالَم " کی اُس " ( Chaos )